یک شب ز تب ترانه آگاه شدیم
دلواپس لحظه های بی ماه شدیم
وقتی که ستاره چشمکی پنهان زد
عشق آمد و بر جان و زد و گمراه شدیم .....
گفتی که حافظ اینهمه رنگ و خیال چیست -- نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم
یک شب ز تب ترانه آگاه شدیم
دلواپس لحظه های بی ماه شدیم
وقتی که ستاره چشمکی پنهان زد
عشق آمد و بر جان و زد و گمراه شدیم .....
از آسمان كه بالا مي روم
كرانه هاي دلتنگيم كوتاه مي شود
آنوقت من مي مانم و تو
و اين همه آرزو كه
تو را به نام مي خوانند ....
رفتي از ديده،دلم هيچ کجا بند نشد
همه بودنند ولي کس به تو مانند نشد
گرچه در دشت نگاهم اثری از تو نماند
ياد تو ،پاک ز يادم، به خداوند نشد
شبم از سوز ستاره به ستوه آمده بود
ماهم آن شب بکجا رفت که پابند نشد
شب تنهایی من بسکه غم انگیز گذشت
خواستم بگذرم از تو ، بتو سوگند نشد
دل من مستِ نگاه و گلِ لبخند تو بود
عشق شاهد، که دلم شاهد لبخند نشد
راز چشمان سیاه تو مرا شاعر کرد
واژه ها عاشق و چشمان تو پابند نشد
اینهمه واژه و راز غزل تنهایی
خواستم شرح کنم بهر تو هرچند نشد ....
پ.ن: یه چند وقتی هست زدیم تو کار غزل امیدوارم خوشتون بیاد و اگه بد بود حتمن نقدش کنید.
پ.ن: از اینکه که یک خط در میان میام اینجا و دوستان عزیزم بمن لطف دارن و منو فراموش نکردن خوشحالم ....همتونو دوست دارم .... زیبا باشید و سربلند
از آنسوی حصار سایه های سرد آمده بود
و هوای رفتن داشت
نه سلامی .....
نه حتی خداحافظ .....
فقط آهسته زیر لب گفت :
ستاره دارد پشت پنجره پرپر می زند
کمی به آسمان نگاه کن .........
بر سنگفرشی که رود را بدرقه می کند
تا نمیدانمِ تشنگی
بر سنگفرشی که یخ بسته است
و با اشتها قدمهایم را می بلعد
چه بی رویا ، بی خاطره گام می زنم .....
چراغها و صورتهای رنگین
با هاله ای از بخار از کنارم می گذرند
و رد آن پرنده سفید
تا دستهای بیدریغ کودک آفتاب
که مهربانی بر آب می پاشد
از مقابل چشمانم محو می شود .....
و من هنوز بی رویا ، بی خاطره گام میزنم
رود چه پر شتاب می رود تا انجام
که نمیدانم گاوخونی است یا گاوِ ِخونی
یا خونی از دل آرام رود
اما هرچه هست انجام رود
دهان باز کویریست که خاطره همه رویاهای سبز را
به عطش بیابان خواهد فروخت ....
من چقدر پراکنده ام امشب
که بی مهابا تپش قلبم را قربانی آرامش چشمانم میکنم
تا رهگذری بیهوده به التهاب عشق نخندد ...
من سردم است
و بگمانم شعرهایم سرما خورده اند
نمیدانم زمستان از کجای شعرم رخنه کرده
که واژه ها در دهانم می ماسند
و رویا و خاطره چه ساده از ترواش مهتاب می گریزند
گفتم مهتاب
راستی ماه ....
چه بیراه ستاره ها را از خود می راند
مگر غیر از اینست که جرمشان
همراهی سماعِ ماه در خلوت شبهای بی رویاست
مگر غیر از اینست که ستاره ها
نشانه ای از عطسه عاشقانه ماهند ...
چه پراکنده ام امشب ...
هنوز آب را همراهی میکنم
بعد برمیگردم میروم تا پل
پلِ خاطره های آواز و علاقه
و رهگذرانی که مبهوت از آواز ماه
دستی بر سر آب می کشند
تا خشکی دستانشان سایبانی باشد برای عشق
من چه ساکتم وقتی نور در آب
رقصی بی بدیل میکند برای گمراهی چشمانم
و فقط گاه گاهی چشمک ستاره ای
تسلای قلبی است که
بی خاطره بی رویا گام میزند
بر سنگفرشی از فراموشی ......
بیهوده می کوشم رویای تو را بیابم
وقتی سوز ستاره ای نیست
تا زخمهایم را جلا دهد ...
بیهوده می کوشم رویای تو را بیابم
وقتی خوابهایم پر است از تشویش و شراره ...
بیهوده می کوشم رویای تو را بیابم
وقتی خشکی دستانم
دیگر سایبانی نیست بر لطافت گونه هایت ...
این را از حوصله خسته چشمانت می توان شنید
تو که همیشه مهمان من و غزل وستاره بودی
اینک در تاریکی کوچه های کدام شبِ نمور پنهان شده ای
که ستاره ها حسرت چشمانت را می کشند .....!؟
و من باز بی خواب تر از همیشه هذیانهای تبدار می سرایم ...
که تو بیایی ....
چه خیالی ......
می دانم که رویا بدون نگاه تو
تکرار هجای خسته واژه های مغموم اند ......
اینجا چیزهایی هست که من نمیدانم
مثلن نمیدانم
سر آغاز قصه و چشمانت چه نسبتی با هم دارند !؟
و انجام قصه چه آتشی در سر ....
اما بگمانم میدانم خواب دیدن رویایی سپید
دیگر نوید آمدن تو را نمی دهد ....
بیهوده می کوشم رویای تو را بیابم ....
بگذار دیگر نبوسمت
بگذار شعر چشمانت را از بَر کنم
بگذار واژه های آتشین محو نگاهت باشند
بگذار بر بخار شیشه بنویسم "دوستت دارم"
قبل از آنکه اشک ریزان شود ....
بگذار تمام ستاره ها برایت چشمک بزنند
تا ردی از بوسه بر سنگفرش عشق نباشد
بگذار فراموش شوم .....
بگذار فراموش شوی ....
می خواهم رازی باشیم از عشق
بگذار دیگر نبوسمت ....
بیا به هفت سالگی هامان برگردیم
که خسته ام از هجوم پرشتاب ثانیه ها
و بی قرارم .....
بیقرارِ قرارِ دل
حکایت،همان حکایت همیشگی است
دلتنگ روزهای شور و شکوفه
دلتنگ بعدالظهرهای دل انگیز باغچه مادر بزرگ
و دلهایی کوچک
که زمزمه عاشقانه آب و شکوفه انار را از حفظ بودند
دلتنگ کودکِ املاهای پر غلط
که فقط سادگی و صفا و خنده را خوب می نوشت
و از هرچه مشقِ ریا بیزار ...!!
اتاقش تخت نداشت
پر از عروسک و ماشین هم نبود
اما جیبش پر از پروانه و قلبش پر از ستاره و رویا بود
و شاید هنوز
این کودکِ بالغ
بعد از اینهمه سالهای بی رویا
آسمان بی ستاره ای را
پی ستاره اش می گشت .....
در آستانه زمان سكوت
پرم از حرفهايي براي نگفتن
پرم از واژه هايي سرخ
كه از سينه ام زبانه مي كشد
يعني فاصله اي است بين سركشي صدا و گوشهاي تو
يعني شكست طنين حرفهاي من در سكوت چشمان تو
و ديگر بهانه اي نيست
براي انتظار ....
براي تشويش ....
من پرم از گريه و سكوت
پر از انتظار باز نيامدن
حالانه مهتاب بهانه اي براي شبهايم مي شود
نه سوسوي ستاره ره به خيالم مي برد
يعني شكست طنين حرفهاي من در سكوت چشمان تو
يعني تهمت هزاران سوال مظنون
يعني سرزنش ثانيه هاي عاشق
به تو ميگويم
تو كه از نگاههاي بي دليل آينه به تنگ آمده اي .....
از كدام كوچه آمده اي كه سرزنشم مي كني ..!!؟
تو كه به هر دليل بي دليل از عشق كم مي آوري
و خيال مي كني خيال مرحم زخمها مي شود
و هرگز ندانستي گذشتن آغاز راه است
و عشق با شأن آدمي تعبير نمي شود
هرگز ندانستي ....
"بايد كه بگذرم.....
ديده را از نگاه بي شكيب آينه گريزي نيست !!"
قرار بوسه و لبخند ....
بارش غزل و ستاره .....
لرزش دلهاي آيينه و اشتياق ....
حجمي انبوه از ترديد و انتظار ....
چه سبك گام بر مي داري
در كوچه هاي مه آلودِ تشويش
من از آنسوي كوچه كه آمدم
عشق را دستبند زده بودند
و شوق رسيدن باطوم خورده بود
اما مطمئن باش
هرگز نامت را به گزمگان نخواهم گفت
و تو را تا آستانه قلبم
تا سايه سار آرامش چشمانم
بدرقه خواهم كرد
مطمئن باش .......