گیسوی باران
لاله وحشی
شکفت بر تخته سنگ
وآبشار قصری از نقره برآورد
در دل کوهسار
به گیسوی باران نشست
رنگین کمان
و خنده زد خورشید
بر گندم
دسته دسته پرنده
آزاد و پر از پرواز
بوسیدند جنگل را
و آسمانی از ترانه و عشق
بر جای نهادند
...........................................
تازه به رویا افتاده بود ......
راستش را بخواهید من قصد داشتم دیگر ننویسم و دلم را با تمام نگفته هایش تنها بگذارم و بگذرم . اما چه کنم، من با نوشتن خودم را سبک و رها میبینم . باور کنید که من شعر نمیدانم و از هیچ سبک و سیاق خاصی هم در نوشته هایم و اگر بشود گفت، در شعرهایم استفاده نمیکنم .اصلن دوست ندارم در بند قاعده و قانونی باشم .روح من سرکشتر از اینهاست که بتوان آن را با قاعده و قانونی پایبند کرد. بعضی وقتها فکر میکنم که دیگر حرفی برای گفتن ندارم و درست همان لحظه است که تصمیم به حذف وبلاگم میگیرم . نمیدانم شاید هم روزی ...... بگذریم.
یا رب از عرفان مرا پیمانه ای سرشار ده
چشم بینا ، جان آگاه و دل بیدار ده
هر سر موی حواس من به جایی میرود
این پریشان سیر را در بزم وحدت بار ده
نشئه پا در رکاب می ندارد اعتبار
مستی دنباله داری همچو چشم یار ده
مدتی گفتار بی کردار کردی مرحمت
روزگاری هم به من کردار بی گفتار ده
در دل تنگم ز داغ عشق شمعی برفروز
خانه تن را چراغی از دل بیدار ده
در ضمن فرا رسیدن عید نوروز را به همه دوستان و عزیزانی که همیشه با نظرات زیباشون من را راهنمایی کردند تبریک میگویم و سالی مملو از خاطرات شیرین و روزهای زیبا برایتان آرزومندم.
با احترام یک آشنای غریب
