تبليغاتX
گذرا مثل خیال

گذرا مثل خیال

گفتی که حافظ اینهمه رنگ و خیال چیست -- نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم

گیسوی باران

لاله وحشی

شکفت بر تخته سنگ

وآبشار قصری از نقره برآورد

در دل کوهسار

به گیسوی باران نشست

                      رنگین کمان

و خنده زد خورشید

                  بر گندم

دسته دسته پرنده

    آزاد و پر از پرواز

            بوسیدند جنگل را

و آسمانی از ترانه و عشق

بر جای نهادند

...........................................

تازه به رویا افتاده بود ......

 

راستش را بخواهید من قصد داشتم دیگر ننویسم و دلم را با تمام نگفته هایش تنها بگذارم و بگذرم . اما چه کنم، من با نوشتن خودم را سبک و رها میبینم . باور کنید که من شعر نمیدانم و از هیچ سبک و سیاق خاصی هم در نوشته هایم و اگر بشود گفت، در شعرهایم استفاده نمیکنم .اصلن دوست ندارم در بند قاعده و قانونی باشم .روح من سرکشتر از اینهاست که بتوان آن را با قاعده و قانونی پایبند کرد. بعضی وقتها فکر میکنم که دیگر حرفی برای گفتن ندارم و درست همان لحظه است که تصمیم به حذف وبلاگم میگیرم . نمیدانم شاید هم روزی ......  بگذریم.

یا رب از عرفان مرا پیمانه ای سرشار ده

                 چشم بینا ، جان آگاه و دل بیدار ده

هر سر موی حواس من به جایی میرود

         این پریشان سیر را در بزم وحدت بار ده

نشئه پا در رکاب می ندارد اعتبار

              مستی دنباله داری همچو چشم یار ده

مدتی گفتار بی کردار کردی مرحمت

           روزگاری هم به من کردار بی گفتار ده

در دل تنگم ز داغ عشق شمعی برفروز

                 خانه تن را چراغی از دل بیدار ده

در ضمن فرا رسیدن عید نوروز را به همه دوستان و عزیزانی که همیشه با نظرات زیباشون من را راهنمایی کردند تبریک میگویم و سالی مملو از خاطرات شیرین و روزهای زیبا برایتان آرزومندم.

با احترام یک آشنای غریب

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1383ساعت   توسط مهرداد  | 

مهربانی

گذر فصلی سرد ...

آمدن فصلی که

عشق و امید را نوید می داد

و مردمانی

که هنوز

فقدان عشق

     از پشت انجماد نگاهشان پیدا بود

حسرت نگاهی

             در فقر مهتاب

چشمانی در انتظار

                     سخاوت دستها

و دخترکی که هر روز

محبت را

در امتداد دستان خشک عابران

                    به سوگ می نشست

به بهار می رسم

             و روزهای زمستانی مردمان

و دلم ....

  که آمده بود

         عشق بکارد

                  و مهربانی بیاموزد

مهربانی بیاموزد

تا گرمای نگاه آن کودک خورشید را

                               غروبی نباشد

مهربانی بیاموزد

تا دخترک

در سوگ محبت ننشیند

مهربانی بیاموزد

تا .....

 

تقدیم به تمام آنهایی که دلی به وسعت دریا دارند و چشمان اشکبار کودکی و یا حسرت نگاه مادری و شرمندگی پدری در مقابل فرزندان،دلشان را به درد می آورد و سخاوت بارانی دستانشان کویر تشنه بی کسی مردمان را سیراب خواهد کرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1383ساعت   توسط مهرداد  | 

رعایت رویا

دیروز را ندانسته آمدیم

امروز ندانسته عاشقیم

و فردا روز را ......

ای رند مانده بر دو راهی دریا و دایره

خدا را چه دیده ای !

(به کسی چه مربوط!)

می روم کتابی بخوانم،هر چه که باشد.

می روم از میان همه نامها

چیزی،چراغی،چیزی شبیه چراغی بیابم.

هی می رسم کنار ستاره

و باز مقصدم جای دیگری است.

باید به گونه ای از کف هفت دریا و دایره بگذرم

که جای پای مرا توفان و پرگار نبینند

زور که نیست

نمی خواهم این صفوف ساکت و مغموم

                             حروف ساده مرا دریابند

آینه لو میرود،ستاره لو می رود

نرگس و هوای ساعت سه

                     سرود مخفی ماه لو می رود.

هی می رسم کنار دانستگی

اما باز ندانسته عاشقم !

می روم کتابی برای گریز از گمان گریه بخوانم

می روم از میان تمام رویاها

             رازی،آوازی،رازی شبیه آوازی بیابم.

هی میرسم کنار خویش و باز

سایه سار صدای تو جای دیگری است.

زور که نیست،کوتاه بیا دل نامسلمان من خراب!

پنهانگریز قید و قاعده را اختیاری ازآبروی آینه نیست

    تو را به انعقاد هر آری بی دلیل عادت نداده اند !

 سید علی صالحی شاعر معاصر

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1383ساعت   توسط مهرداد  | 

خنکای گونه هایت

پر از شوق

تو را می بینم

که بر بلندای خاطراتم

         همراه با موسیقی باران

               ترانه تنهایی می سرایی                          

نزدیک دلت می آیم

              گم می شوم

                      در اعماق چشمانت     

اینک من  

و بارش مهربانیت

اینک من

و ترنم های عاشقانه ات

اینک من

و بلندای روح تو

بگذار جانم

          از بارش مهربانی

                                خیس بخورد

من ....

خنکای گونه هایت را از حفظم

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1383ساعت   توسط مهرداد  | 

پشت دریا شهری است

شاید تو هم

      مرا بالا نبری

آنقدر که

ماه لمس مان کند ...

دلم را ورق می زنم

در اوراق کتاب زندگیم

       سراغ جنون را می گیرم

   که دیگر از من سراغی نمی گیرد

و نشان از چشمان تو

       که من بی نشان را 

                   خاکستر کرده است

 من دلم را در لابلای

           خاطرات کهنه

                            گم کرده ام                 

آه ...

دلی میخواهم

    پر از آتش و آشتی

                که بسوزاندم

باید بگذرم ....

شبم با نوای فروغ است

که هوای حوصله ابری است 

و روزم با نوای سهراب

که پشت دریا شهری است

و من می اندیشم        

پشت دریا شهری است!!؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1383ساعت   توسط مهرداد  | 

گفتگو با خدا

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم.

خدا پرسید: پس تو میخواهی با من گفتگو کنی؟

من در پاسخش گفتم: اگر وقت دارید.

خدا خندید: وقت من در بی نهایت است ....

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟

پرسیدم: چه چیز بشر بیشتر شما را متعجب می سازد؟

خدا پاسخ داد : کودکی شان . اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند، عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که کودک باشند.

اینکه آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول به دست آورند و بعد پولهایشان را از دست میدهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.

اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند و بنابراین نه در حال زندگی  می کنند و نه در آینده.

اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای میمیرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.

من دوباره پرسیدم : بعنوان یک پدر می خواهی کدام درس را به فرندانت بیاموزی؟

او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد، همه کاری که آنها میتوانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول میکشد تا آن زخمها را التیام بخشیم.

بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد، ثروتمند کسی است که به کمترینها نیاز دارد.

بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببیند.

بیاموزند کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند، بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.

بعد پرسیدم: آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟

خدا لبخند زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم .... همیشه.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1383ساعت   توسط مهرداد  | 

بر بلندای زمان

فضای خالی اتاق

خیال گذرای گل سرخ

          و گذر شمیم دل انگیز

                             برگلدان خاطراتم

و انجیر لخت باغچه

      که باطلوع هر صبح

                در چشمانم جوانه می زند

من هر روز

در باغچه کوچکمان

روئیدن دستانم را به تماشا نشسته ام

که با هر بهاری

دفتری از خاطراتم بسته می شود

انجیر باغچه بزرگ می شود

                         و مرا کوتاه می کند

مادرم هر سال

نزدیک بهار بوی ریحان 

در باغچه میکارد    

و پدرم درخت خاطرات مر ا

هرس می کند

و من بر بلندای زمان ایستاده

            تکرار ثانیه ها را مینگرم

          که چگونه مرا تحلیل می برند ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1383ساعت   توسط مهرداد  |