تبليغاتX
گذرا مثل خیال

گذرا مثل خیال

گفتی که حافظ اینهمه رنگ و خیال چیست -- نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم

صدای تو

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید.

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.

بیا تا برایت بگویم  

چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد.

و خاصیت عشق این است.

کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم

آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم.

بیا باز از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین

عقربکهای فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من

جرم نورانی عشق را .....        "سهراب سپهری"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت   توسط مهرداد  | 

شوق گریه

من چشمانم را پنهان نخواهم کرد

تا تردید نگاهت

شوق گریه را از من نگیرد ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1384ساعت   توسط مهرداد  | 

من سردم است

کلمات خشیکده اند

و واژه ها در دهانم ماسیده اند

نه جوششی در احساسم

و نه احساسی در قلبم

بقول فروغ

من سردم است

و هیچ چیز مرا گرم نخواهد کرد

گویی بهار نیز

قلبم را از سرما

نجات نبخشیده است

هی میرسم به شکوفه

و دلم

سترون درد دیگریست ....

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1384ساعت   توسط مهرداد  | 

"بالای شهر پایین شهر"

روی نیمکت یکی از پارکهای بالای شهر نشسته ام و به راه رفتن و دویدن و نرمش کردن خانومها و آقایون اطراف یک دریاچه کوچک مصنوعی نگاه می کنم. که صحبت کردن دو تا خانوم میانسال روی نیمکت کناری توجهم را جلب میکند.

زن اولی:افسر خانوم ، امسال عید کجا رفته بودین؟

زن دومی: چند روز رفته بودم آلمان پیش دخترم ، خیلی خوش گذشت. شما کجا رفته بودین؟

زن اولی:ما رفته بودیم شمال،اما از بس بارون اومد نتونستیم بریم بیرون.همش توی ویلای داداشم بودیم. وای نمیدونی فقط یک میلیون و700 هزار تومن خرج خورد و خوراکمون شد .....

زن دومی:آخ راست میگی چقدر گرونیه ... دیشب دخترم پارتی داشت زیادم شلوغش نکرده بود ولی حدود یه تومن(جهت توضیح یک میلیون تومان) دراومد ....

همینطور صحبتهای آنها گوش میکنم. به اونهایی که دارن قدم میزنن و نرمش میکنن یه نگاه میکنم.بجز تعداد محدودی، بیشتر آنها از سر و وضعشون معلومه همه حسابی مایه دارند. یه عده که معلومه آمدند برای تناسب اندام،و احتمالن هضم کردن استیکی که دیشب با دوست پسرشان خورده اند و یا .....

یه عده دیگه هم نمیدونم اومدن برای چی؟!

با یک شلوار تنگ کوتاه و یک مانتو و یا یه چیزیایی شبیه مانتو و یک صورت بزک کرده و مصنوعی ...... نمیدونم واقعن نمیدونم؟!!!  

توی همین فکرها بودم که یه دفعه دختر زن دومی اومد کنار مامانش،و خوب الیته از قبل هم میشد حدس زد چه تیپی باشه . و به زن اولی گفت خاله (البته خاله استعاری) من از قبل از عید لاغرتر نشدم؟

زن اولی:آره عزیزم حسابی لاغر و خوشگل شدی

دختر زن دومی:وای نه خاله چشماتون خوشگل میبینه .....

یادم افتاد به همین چند روز پیش و اون آقایی که یک تاکسی اجاره کرده بود و باهاش کار میکرد،دربست گرفته بودم زودتر برسم محل کارم، از زمونه و زندگیش میگفت از پسرش که رفته خدمت و پول زیادی نمیتونه براش بفرسته و هر وقت میاد مرخصی روش نمیشه توی چشماش نگاه کنه و یا دخترش که دانشگاه قبول شده و بخاطر خرجش نرفته و یا کرایه خونش که همیشه عقب میفته .... و بیاد همه آنهایی که هر روز من شما باهاشون برخورد میکنیم و وضعیت مناسبی ندارند ... دلم میخواست سعدی زنده بود ببینم دوباره میگوید:

بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش ز یک گوهرند ...

حتمن بعضی ها تا این مطلب را بخوانند خواهند گفت مقصر حکومت و سیستم حاکم بر کشور است.اما حرف من اینست که اولن این من و شما هستیم که سیستم و حکومت را ساخته ایم و افراد تصمیم گیرنده و با قدرت یکی از من و شماست و دوم اینکه که چرا ما ایرانیها که اگر صحبت از مهربانی و بخشندگی و انسانیت بشود احتمالن ساعتها داد سخن خواهیم داد،در مورد هم میهنانمان و شاید همسایگانمان  و افراد فامیلمان بی تفاوتیم؟؟! و آخر اینکه ایرانی جماعت حرف زدن را بهتر از عمل به آن یاد گرفته است.

"همسایه شما خویشتن دیگر شماست که آن سوی دیوار ساکن است.در همدلی،همه دیوارها فرو خواهند ریخت."  جبران خلیل جبران

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1384ساعت   توسط مهرداد  | 

ویران می آیی

ویران می آیی

    از اعماق آیینه

        که صورتها وارونه گشته اند

و حتی بهار هم

                   تو را

   با آیینه و آب آشتی نداده است

دیروز را نوشته ای

               و فردا را

چه گویم ....

دلت را دورتر از خودم

می بینم

که سرگردان

بهت چشمهایم را

به تماشا نشسته است

و این انجماد شگرف چشمها

         که هیچ بهاری را

                 یارای ذوب آن نیست

و آن شب

    که ریزش مداوم باران

            کویر دستانم را

                       را شست و برد

و امروز

مرا دوباره می آزارد

صدای پای کویر .....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1384ساعت   توسط مهرداد  | 

زیبایی

زیبایی بزرگ،شیفته ام می سازد اما زیبایی بزرگتر آزادم می کند، حتی از خودش. پس از سکوتی که در آن رؤیاهایی لطیف وجود داشت ، از او پرسیدم: زیبایی چیست؟ مردم در تعریف آن و برداشتشان از آن اختلاف دارند، آنچنان که بر ستایش آن و عشق به آن با یکدِگر مشاجره میکنند. پاسخ داد : زیبایی،چیزی است که تو را به بخشیدن ، نه گرفتن، ترغیب میکند. چیزی که احساسش میکنی ، آنگاه که دستانی از اعماق جانت دراز می شوند تا آن را بگیرند و به درون وجودت ببرند. چیزی است که جسم آن را نقمت می داند و روح آن را نعمت ، پیوندی است بین شادی و غم . زیبایی، تمامی آن چیزهای پنهان است که درکشان میکنی ، آن ناشناخته ها که می شناسیمشان و آن خاموشانی که به آنها گوش می سپاری. زیبایی نیرویی است که از مقدسترین مقدسات وجودت آغاز میشود و در جایی فراسوی رویاهایت پایان می پذیرد. .................................... جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1384ساعت   توسط مهرداد  | 

بهارانه

ساقی به نور باده برافروز جام ما

         مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم

                  ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

                 ثبت است بر جریده عالم دوام ما

چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان

               کاید به جلوه سرو صنوبر خرام ما

مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است

            زآن رو سپرده اند به مستی زمام ما

ترسم که صرفه ای نبرد روز رستخیز

                     نان حلال شیخ ز آب حرام ما

ای باد اگر به گلشن احباب بگذری

                زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما

حافظ زدیده دانه اشکی همی فشان

             باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما

...................................

میخواهم دلم را بسپارم به دست نسیم ، میخواهم در این بهار هیچ غمی از غمهای عالم سراغم را نگیرد . راستی که بوی بهار انسان را سرشار از احساس می کند و قلبها را مالامال از عشق.

...................................

طعم باران را نگاهش چون چشید

             دستهایم نبض باران را شنید

ازنگاهش یک پرنده آفتاب

              سمت نامعلوم دریا پرکشید

ابر بی پایان چشمش را کسی

                   جز نگاه گریه آلودم ندید

خسته بود و اشتیاق گریه داشت

                در هوای شانه هایم آرمید

غمگنانه گریه کرد و آفتاب

             در نگاه ابری اش شد ناپدید

آه گویم چشم خیسش را خدا

                   از برای گریه کردن آفرید

...................................

همیشه بهاری باشید و زیبا

عیدتون مبارک

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1384ساعت   توسط مهرداد  |