رفته بودم بالای درخت
آن درخت گردو
که سایبان قلب زمین
و حیاط رویایی مادر بزرگم بود
و چشمهایی نگران
که از اعماقشان
اضطراب و محبت می بارید
و تکرار جمله همیشگی"مادر مواظب باش"
هنوز گیسوانش را بیاد دارم
همچون ابری سفید
که با دست نسیم
سماعی جانانه داشت
و من روی سنگفرش خاطراتم
قدم میزدم
با دلی در آغوش
دلم گاهی خندید
دلم گاهی گریست
دلم گاهی غمگین شد
آنگاه کودک دلم بزرگ شد ....
با بازیهای شاد و معصومانه
و قد کشید همراه با شقایقهای باغچه
و آن چشمان سیاه ....
که ذره ذره بلوغ در درونم می ریخت
همیشه همراه من بود
و مرا جدا کرد از هر چه پاکی
و هر چه روشنی
و برد تا قحط صداقت
دیگر آن طعم شیرین که با سیبی دندان زده
به دهان می آمد
رو به تلخی بود
و این تلخی هنوز
وجودم را به تنگنا میبرد
و دلم را به کویر
تهی از صداقت شده ام
تهی از احساس و هرچه مهربانی است.....
آیا هنوز هم چشمک ستاره ای
شب سیاه قلبم را نوری دوباره خواهد بخشید؟!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت   توسط مهرداد
|
شعربد،شعرباد،یا شعری در همین حدود
مثل سال باد،سال بد،یا عکس کسی بر آبهای پائین رود
یا شاعری بزرگ،اهل بالارود،چه می دانم!
در دهکده مردی است که منش دوست می دارم
و روزگار مرا چون او یگانه یکی است ....
آسمان استعاره از من دور است
کاری به کار کنایه و ایهامم نیست
فرق میان تکلم ترانه و تصویر بی شائبه را می دانم
اما نه عیش واژه و نه خوابِ از چه باید گذشت
تنها به تنهایی تو می اندیشم
کاش می آمدی روبروی روزی از روزگار ما
کاش می آمدی به باد می گفتی یک دقیقه آرام بگیر
کنار پرچین خانه ما گلی گمنام
بعد از چهارده بهار هنوز خواب همان پائیز کجمریز را می بیند
"آیا سزاوار نبود همه ما شبیه ترانه هایمان می زیستیم؟!"
سید علی صالحی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1384ساعت   توسط مهرداد
|
فکر میکنم کمتر کسی باشد که میدان نقش جهان اصفهان(میدان امام) را از نزدیک ندیده باشد یا لااقل از طریق رسانه ها آشنایی با این محل زیبا و تاریخی و کاشیهای فیروزه ای آن نداشته باشد.جایی که نماد دورانی پرشکوه از عظمت و آبادانی و زیبایی در تاریخ پر از حوادث ایران است،در زمانی که هنرمندان و دانشمندان گرانسنگی پی ریز این میدان و بناهای تاریخی و پلهای زیبا بر روی رود همیشه زاینده یعنی زنده رود بوده اند. آنهم وقتی که خاندان صفوی بر ایرانی مقتدر و آباد حکم میراندند.مذهب شیعه پر و بال میگرفت و ایرانیان پس از سالها میتوانستند آزادانه مراسم مذهبی شیعی را برگزار کنند.با تمام تفاسیر فوق قصد آن را ندارم که همه اعمال حکام صفوی و پادشاهان آن زمان را تائید کرده و ایران آن زمان را ایرانی رویایی توصیف کنم.بگذریم ....
حال چندی است که ماجرای ساخت برج جهان نمای اصفهان آنهم در بافت سنتی و قدیمی شهر و در جایی که میدان امام را تحت الشعاع خود قرار میدهد باعث جنجالی شده که حتی پای سازمانهای بین المللی را در این ماجرا باز کرده است. من نمیدانم آن کسانی که تصمیم گیرنده و تائید کننده چنین طرحهایی هستند چه کسانی هستند؟در زمانه ای که در هر کجای دنیا مردمان برای تاریخ و یادمانهای بر جا مانده از دوران قبل خود چنان ارزشی قائلند که همه شما بهتر از من میدانید،کدام عقل ناقص و کدام ذهن متحجر به خود اجازه میدهد که چنین میراث گرانبها و زیبایی را به کام خودخواهیها و میل سیری ناپذیر ثروت اندوزیهای خود کند.آیا برای ما شرم آور نیست که سازمانهای جهانی نیز در این مورد اظهار نظر کرده و از ساخت چنین برجی ابراز تاسف کنند و با آن به مقابله برخیزند.آنوقت مسئولین شهری و کشوری هنوز هم در این بین به درگیریهای کذایی خود مشغول بوده و اگر هم حرفی،انتقادی،تذکری،عملی انجام میدهند فقط در حیطه سیاسی بازی و جنگ قدرت است.من منکر آن دوستان آزاد اندیش و آن مسئولانی که قلبن دلشان برای تاریخ ،فرهنگ و آثار تاریخی این سرزمین می تپد نیستم،لیکن خوب که نگاه میکنم میبینم بیشتر کسانی که در این مسئله دخیلند دلشان نه برای آثار تاریخی که برای منافع حزبی و سیاسیشان میسوزد.
جالب است بدانید پی ریزی و شروع ساخت برج جهان نما در دوران شورای شهر قبلی اصفهان بود که از نظر سیاسی با شورای فعلی در تضاد است(آری آن چپ بود و این راست)،و کسانیکه در آن زمان همه چیز را درباره ساخت این بنا چه در اصفهان و چه در تهران میدانستند،اما دم بر نمیآوردند حالا مدعی ماجرا شده اند.خوب معلوم است حالا دیگر مسئله فرق میکند،باید طرف مقابل را حسابی نواخت چون از جناح حضرات نیست.و شورای شهر فعلی و شهردار آنهم بخاطر آنکه جناح مقابل را بنوازد اصلن از این ماجرا کوتاه نمیآید و مدعی ساخت آن برج کذایی میباشد.در این بین تنها چیزی که فراموش شده اصل قضیه که همان بافت قدیمی اصفهان و از بین رفتن آثار زیبای تاریخی است . بیچاره میدان نقش جهان ......
در همین گیر و دار بود که بحث عبور مترو از زیر خیابان زیبای چهار باغ چشممان را روشن کرد!!بر این مملکت باید گریست که و یا شاید باید بر حال مردمان این شهر باید گریست که چنین کسانی را برای مدیریت شهر زیبای خود گماشته اند.شنیده ام که یکی از آقایان فرموده اند:"چند تکه سفال و کوزه به چه درد این جوانان میخورد آنها مترو میخواهند و ......."
بیچاره شهر زیبای اصفهان و آن آثار زیبایش که امروز این آقایان در مورد آنها تصمیم میگیرند.من نمیدانم نسلهای بعدی در باره ما چه خواهند گفت...؟؟!!
................................................................................................................
به غارت می برند آخر شبی گلهای جنگل را
و می کارند دزدان جایشان گلهای سیمانی...
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1384ساعت   توسط مهرداد
|
دل به یاران دروغین مسپار واژه یار دروغ است بگو یار کجاست؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384ساعت   توسط مهرداد
|
در دلم پنهان کرده ام
تو را ...
تا عالمی
دیوانه دلم باشد
ای همیشه یاس
ای همیشه سپید
میسوزم از درون
تا شرار عشق
از چشمانم پدیدار نگردد
تا دستم رو نشود
که تو را دلم پنهان کرده ام !!....
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت   توسط مهرداد
|
ساعت حدود 4 عصر بود و من به خانه برمی گشتم.وقتی پیچیدم توی کوچه دیدم یک ماشین پژو وسط کوچه پارک شده و درش باز بود و یه تکه پارچه هم روی کاپوتش افتاده بود،انگار داشتن تمیزش میکردند.کمی منتظر شدم خبری نشد.ماشین جلوی در حیاط یکی از همسایه ها که تازه آمده بودند توی محل ما پارک شده بود.باخودم گفتم عجب آدمهای بیخیالی پیدا میشوند،ماشین را وسط کوچه پارک کردند و رفته اند انگار فکر بقیه نیستند که چطوری باید رد شوند.بوق زدم،خبری نشد،اینبار با عصبانیت بوق زدم و بعد از چند لحظه مردی از خانه بیرون آمد و با خنده گفت:"جوون انگار خیلی عجله داری." از خنده اش لجم گرفت. گفتم آخه خیلی وقته اینجا معطلم.خندید و گفت:" حالا چند لحظه هم بخاطر ما منتظر بمون چی میشه!؟" این بار با دقت نگاهش کردم یک مرد حدود 57-58 ساله با قد متوسط با موهایی کم پشت و کاملن سفید که بطرف بالا شانه شده بود و صورتی تقریبن گرد و سبیلی سفید با عینک،نمیدانم چرا یکدفعه یاد بابا برقی افتادم.صورتش آنقدر مهربان بود که بی اختیار لبخند زدم.و این اولین آشنایی من با آقا که من بعدن عمو صداش میزدم. هر روز موقع برگشتن از سرکار من چند دقیقه بخاطر ماشین عمو که وسط کوچه پارک شده بود با هم صحبت می کردیم و میخندیدیم.گفته بود راننده یک شرکت خصوصی است که ساعت 1 به خانه میآید و عصر دوباره سر کار برمیگردد.حالا من به معطل شدن در کوچه و شوخیهای بامزه و صحبتهای شیرین او عادت کرده بودم و اگر روزی بعد از آمدن از سر کار او را نمیدیدم دلتنگ میشدم،انگار چیزی گم کرده بودم.راستش این اواخر فهمیده بودم با اینکه میداند من حدود ساعت 4 به خانه بر میگردم از روی عمد ماشینش را وسط کوچه میگذاشت تا این بهانه ای باشد برای گفتگوی کوتاه اما شیرین و دلپذیر هر روز عصر من و عموی شیرین و خوش اخلاق......
درست یک هفته پیش صبح جمعه که طبق برنامه همیشگی جمعه ها ماشین را روشن کردم و از پارکینگ بیرون آمدم برای رفتن به کوه که دیدم در خانه عمو چند نفر ایستاده اند کمی تعجب کردم که آن موقع صبح چه خبر شده اما با خودم گفتم حتمن از راه دور برایشان مهمان آمده است توجهی نکردم و رفتم.وقتی برگشتم تا وارد کوچه شدم با دیدن پرچم سیاه و شنیدن صدای گریه از داخل خانه عمو شوکه شدم.آری حقیقت داشت عمو رفته بود،دلم گرفت و اشک مجالم نداد.یکی از همسایه ها میگفت شب خوابیده و صبح که بیدار شدند دیدن که روحش پر کشیده است.رفته آن بالا تا به من، تا به ما،با آن خنده های قشنگش و صورت مهربانش نگاه کندو لبخند بزند.همین دیروز بود که با خنده میگفت:" تا حالا پیرمرد به این خوشتیپی دیدی"و من با خنده گفتم ای بابا شما که ماشاا... جونید.پیرمرد کجا بود،گفت:"آره خودُم میدونُم وُلک" و من زدم زیر خنده.بعد یکدفعه حالتش تغییر کرد و گفت گفت چند روزی است دلم برای محسنم تنگ شده.و من تازه الان فهمیده ام که محسنش شهید شده بود و من فکر میکردم پسرش جای دیگری زندگی میکند. آری انگار که میدانست باید برود و من نمی دانستم ابن مرد همیشه خندان و سرحال،غمی به این بزرگی در دل داشته باشد.کاش زودتر همه چیز را میدانستم عمو،تا به تو میگفتم چه اندازه برایم عزیزی و من هم مثل پسرت هستم.
حالا هر وقت از کوچه رد میشوم دلم برای خنده هایت تنگ میشود عمو ......
...........................................................................................................
من هرگز غمهای بزرگ دلم را با شادمانی های کوچک مردم عوض نمیکنم.من هرگز نمیگذارم اشکهایی که غم از هر پاره ام بر گونه هایم جاری میسازد،به خنده بدل شوند.ای کاش زندگیم برای همیشه اشکی و لبخندی باقی بماند. "جبران خلیل جبران"
+ نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1384ساعت   توسط مهرداد
|
رفته ام تا جایی
که سرانگشتانم
ماه را لمس کند
و شناور شده ام در مهتاب
وه چه زیبا شده ام ....!!
من تمام غم نان
و همه حرص زمین
از وجودم رفته است
سیلان روحم
روی حجمی از حس
حس شیرین عروج
روی این گنبد دوار جنون
وای من آزادم
و رها از همه آلام زمین
میروم بالاتر .....
میروم بالاتر .....
تا همان سطح پر از راز وجود
که مرا سخت بخود میخواند
من کنون سرمستم
دل رود از دستم
به دلم آب زنید
دل من بی پرواست
سفرم پر معناست
عرش زیر پاهام
و نگاهم بالا
من چه را میجویم!؟
من که را میخواهم!؟
این فقط دل داند
و من رویایی
قفسم آن پائین
سخت خوف انگیز است
قفس تنگ مرا باز کنید
تا که پرواز دهم این دل را
دل رویایی را
دل روایی را ......
+ نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1384ساعت   توسط مهرداد
|