تبليغاتX
گذرا مثل خیال

گذرا مثل خیال

گفتی که حافظ اینهمه رنگ و خیال چیست -- نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم

دلشان خوش که شاعرانند .... !!

در حال حاضر این حرف آخر من است

دیگر از کتابت و واژگانِ فخیم فاصله گرفته ام

خسته ام کرده اند این بزرگانِ چراغ و حماسه

می روند جایی دور

که از نزدیکِ ما سخن بگویند!

آخر این همه خالی

این همه دهان گشوده تا انتهای جهان

دستها،دهانها، نان و تاول و دشنام

بستر و بوی خون، خیابان قدیمی جمشید

کبوتران سربریده و کنفرانس

اصلن همین رفتگر خسته

یا بقولِ فروغ شربت سینه و عدالتِ آدمی

عدالتِ اندوه، تقسیم تشنگی ....

فرض که من مغرضم، دروغ می گویم

پس این سیلی حضرات و این هم گونه های من!

دلشان خوش است که شاعرانند یعنی ....

برو سر کوچه، برو کنار میدان

برو میان گلایه و انتظار

برو دلِ همین مردمان خودت را ببوی

بوی جراحت کهنه وسیگار نیمه سوز زر می آید

یا خرج هفته خانواری گمنام

شاید هم مصلحتِ روزگار .....

 

************************************************

انتخابات تمام شد.

آقای احمدی نژاد و هاشمی بهرمانی(بخوانید رفسنجانی) به دور دوم راه یافتند.من به هیچ یک از این دو رای ندادم چون نامزد مورد نظر من شخص دیگری بود که آرای لازم را کسب نکرد.و من هم نمیخواهم مثل بعضی از آقایان علت رای نیاوردن کاندید مورد نظرم را کم سواد بودن عامه مردم و نبود رشد فرهنگی لازم و بینش سیاسی در بین اقشار جامعه بدانم.من به انتخاب مردم با کمال میل احترام میگذارم.

و کاندید مورد نظرم در دور دوم آقای مهندس "احمدی نژاد" است که در نوشته های بعدی در مورد آن خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1384ساعت   توسط مهرداد  | 

همپیاله آسمان

نمی دانم کجا خوانده ام بر آب

که هر چه بنویسی آب

باران نخواهد بارید!

مهم آسمانی است که بالای گریه هات

رازدارِ تکلم تشنگی است.

نمی دانم از کدام تشنه شنیده ام

که همپیاله آسمان از خوابِ آب خواهیم گذشت.

آیا اگر نترسیم

برای بروز آن حرف نانوشته

فرصتی خواهد ماند!؟

(ول کن پدر بیامرز،برو شعر بارانخورده کوچه ای را

در انتهای برزن قحطسال زمزمه کن:

دیگران نبودند که ما زاده شدیم

اما به قولی،ما می میریم تا دیگران زندگی کنند!)

"سیدعلی صالحی"

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت   توسط مهرداد  | 

شبی غرور انگیز

ماشین از جلوی چشمم به آرامی و بوق زنان رد میشود.داخل ماشین را نگاه میکنم که یکی از دخترهای داخل ماشین که صورتش را با رنگ پرچم ایران منقش کرده است.داد میزند:" ایران دوست داریم ... ایران دوست داریم"لبخند میزنم و به راهم ادامه میدهم.

هر بار که صدای صدای" ایران ایران" را میشنیدم لرزشی عجیب تمام وجودم را فرا می گرفت و اشک در چشمانم می نشست.و حالا نیز با شنیدن نام ایران غرور تمام ذرات وجودم را فرا گرفته است.چه شب زیبایی .... شادی از در و دیوار می بارد.همیشه دوست داشته ام همه مردم و هموطنانم را شاد و خوشحال ببینم و این یکی از همان لحظات دوست داشتنی من است.ایران عزیزم که یادگاری از یک تمدن باستانی و ماندگار است باز سرافراز و پیروز شده بود.ایران عزیزم که یادگاری از آرش،کوروش کبیر،قوم متمدن آریایی و مردمی با ایمان است غرق شادی است.   

خیابان سرشار از شور وشادی بود.کسانی که ماشین داشتند بوق میزدند و دست تکان میداند.جوانها که بیشترشان پسر بودند توی خیابان راه افتاده بودند و پرچم ایران در دستانشان همراه با نسیمی خنک،رقصی زیبا داشت.و صدای زیبای "ایران ایران" فضا را پر کرده بود.حتی افراد مسنی هم که به خیابان آمده بودند هم نگاهشان شوری دیگرگونه داشت و شادی از تمام صورتشان پیدا بود.

آری ....  ایران دوباره ردای تاریخیش را بر تن کرده بود.

*************************************************

اینجا که من ایستاده ام

مرتفع ترین قله هستی

زیباترین نقطه جهان

سرزمین عشق و ایمان است

اینجا که من ایستاده ام

     سهمگین ترین طوفانها می گذشت

                                    و می گذرد

اما سروهایش هرگز نمی لرزند ...

اینجا که من ایستاده ام

در فصل هجوم بیگانه سینه سرخها

                          سینه سپر می کنند

اینجا زنها .... مردها ......

   حتی کودکانش مجنون تولد می شوند

اینجا در فصل آرامش

          همه با هم تلاوت می کنند

                       سرود سبز زیستن را!

اینجا که من ایستاده ام

سرزمین عاطفه ....

گهواره عاشقان سحر ....

                         قرارگاه عشق است.

و من مغرورم که اینجا متولد شده ام

و در اینجا ..... می میرم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1384ساعت   توسط مهرداد  | 

جادوی بی اثر

سلام بر همه دوستان عزیز و تمامی کسانی که به کلبه ساده این آشنای غریب قدم رنجه میکنند.و تشکر بخاطر اظهار لطفی که بمناسبت تولد من انجام داده بودید از همه شما متشکرم و روزهای زیبایی را برای همه شما آرزومندم.   

**************************************************

پر کن پیاله را

کاین آب آتشین

دیری است ره به خلوت خوابم نمی برد!

این جامها کز پی هم می شود تهی

دریای آتش است که ریزم به کام خویش

گرداب می رباید و آبم نمی برد!

من با سمند سرکش و جادویی شراب

تا بیکران عالم پندار رفته ام

تا دشت پرستاره اندیشه های گرم

تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی

تا کوچه های باغ خاطره های گریز پا

تا شهر یادها ....

دیگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!

هان ای عقاب عشق

از اوج قله های مه آلود دوردست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد ....!

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد

در راه زندگی

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی

با این که ناله میکشم از دل که: آب .... آب.....

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!

پر کن پیاله را .....

"فریدون مشیری"

شعر فریدون شراب کهن بود.عارف و عامی را مست میکرد.هر کس به قدر فهم خود از آن لذت میبرد.ساده میسرود.آنچنان که کودک هفت ساله هم شعرش را دریابد.نوشتن کلامِ ساده آسان است اما سرودن شعرِِ ساده،دشوار،و سخن فریدون مشیری شعرِ ساده است نه کلام ساده.تعبیر و تصویر شعر اگر چه ابعاد در هم تنیده ندارد اما به روشنی و درخشش الماس در خاطر نگین میماند.مشیری ذاتن شاد و امیدوار بود و همزمان قانع و خرسند.شعرش حدیث امید است و هر قدر به رویداد غمبار اشاره کند،به پایانی پر از خورشید و ماه و ستاره و چراغ و آب و آیینه میپیوندد و این تاثیر دل مهربان اوست که هرگز کسی را آشفته نمی خواست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1384ساعت   توسط مهرداد  | 

رمزی از عشق

تیری از ناوک چشمت ز دل زار گذشت

                  دیدی آخر که به یک چشم زدن کار گذشت

من که از مردن خود بیم ندارم اما

                    حسرت من همه زآنست که دیدار گذشت

رمزی از عشق بگفتیم،ندانست کسی

                       به نگاهی که میان من و دلدار گذشت

جای انکار زعشق تو نمانده است مرا

                     چه توان کرد که اینکار ز انکار گذشت

عمر هر کس به تمنای خیالی گذرد

                        عمر ما جمله به یاد رخ دلدار گذشت

سر نه آن است کز عشقت هوسی دارد و بس

                    نازم آن سر که براهت ز سرِ دار گذشت

روزی آید که بگویند ...... ز غمت

                       دل پر حسرت و با دیده خونبار گذشت

"افسر داراب بختیاری"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1384ساعت   توسط مهرداد  | 

اشکی بر گونه

ساعت 2 بعدالظهر است.بی حوصله روی صندلی تاکسی نشسته ام و به بیرون نگاه میکنم.ناگهان چیزی توجهم را جلب میکند.این بار با دقت بیشتر نگاه میکنم.درست است یک زن درون کانال آب بالا و پایین میرود.یکدفعه داد زدم :"نگهدار،یک زن توی کانال داره غرق میشه."بسرعت از تاکسی بیرون پریدم و به سرعت به طرف کانال دویدم.دو پسربچه هم داشتند دنبال کانال میدویدند و کمک میخواستند.یک مرد جوان هم که سر و صدا را شنیده از خانه نزدیک کانال به سرعت نزدیک شد و قبل از اینکه من داخل آب بروم داخل آب پرید.زن تا حدودی میتوانست خودش را روی آب نگه دارد و گاهی هم زیر آب میرفت که مرد جوان او را به سمت من هل میداد لبه کانال شیب داشت و بیرون کشیدن خانومی که کمی هم وزنش سنگین بود تقریبن غیر ممکن بود.اینبار دستم را محکم به نرده های کنار کانال گرفتم و با تمام انرژی او را بطرف بالا کشیدم کمی از آب بیرون آمد ولی هنوز هم خطر رفع نشده بود.اینبار با تمام وجود فریاد زدم و کمک خواستم که یک خودروی پژو 206 ایستاد و زن و مردی جوان پیاده شده و به کمکم آمدند و کم کم کسان دیگری هم آمدند و با زحمت توانستیم زن را از آب بیرون بکشیم.

خوب نگاه کردم زنی بود حدود 50 تا 60 ساله که چادرش را به کمرش گره کرده بود و از چهره اش رنجهایی فراوان که پشت سر گذاشته بود نمایان بود.انگار خودش را آماده مردن کرده بود زیرا در مدتی که داشتیم او را از آب بیرون میکشیدیم برای یکبار هم نشنیدم که تقاضای کمک کند یا اصلن حرفی بزند.حالا زن را روی زمین خوابانده اند و چند خانم که تازه رسیده اند به کمکش می آیند.کنجکاو  شده ام،یکی از خانمها از او میپرسد:" چه اتفاقی افتاد؟برای چی توی کانال پریدی؟؟"و زن جوابی نمیدهد.دیگری میپرسد:"مشکلت چیه عزیزم؟؟چرا اینکار رو کردی؟؟" بازهم زن پاسخی نمیدهد،فقط اشکی از گوشه چشمش سرازیر میشود.دیگر نمی توانم آنجا بایستم راه میافتم بطرف خانه و در بین راه صورت آن زن و اشکی که از گوشه چشمش جاری شد از ذهنم پاک نمیشود.حتی اکنون نیز که این مطلب را مینویسم آن غربت نگاه و آن چهره رنج کشیده دلم را به درد می آورد.براستی علت اینکارش چه بود؟مشکل مالی داشت یا مشکل خانوادگی،آنقدر که مرگ را بر زندگی ترجیح داده بود.و می اندیشم چقدر انسان در نزدیکی ما و یا شاید در همسایگی ما وجود دارند که زندگیشان هر لحظه از صدبار مردن بدتر است و ما سرخوش از زندگی مادی و ماشینی از آنها غافل مانده ایم!!؟؟

............................

من نمیدانستم که دلم زبان فرشته میداند

وگرنه از ترانه هایم جهان را به گریه ای تلخ وا می داشتم .....!!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1384ساعت   توسط مهرداد  | 

حالا که هیچ ...

رفتنت چه زود بود

در میان دلشوره و خنده

و نگاهی که

حسرت تنهایی دلها را

نشانه بود

خیال خاطراتم را در چشمانت ورق میزدم

در کنار آب و درخت سپیدار

اما چه سود

حالا که من و دل تنها نشسته ایم

و آسمان

همچون دیده گانم

پر از اشک و ستاره است ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1384ساعت   توسط مهرداد  | 

سادگی

چه هوایی

بازی دل انگیز اکسیژن

             با تنهایی ریه ها

باران چه تند آمد

تمام رنگهای تقلبی

       و همه صورتهای رنگین

خود را به آب سپردند

و باران

رنگهای مصنوعی

را بر صورتهاشان لغزاند

با خود می اندیشم

     کاش چشم آسمان

            همیشه گریان باشد

تا افسون رنگها

سادگی را از دل مردمان نگیرد .....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1384ساعت   توسط مهرداد  |