پر زد و پاره دلِ مرا بسوی مزارِ دریا برد
اما ای کاش پیش از آن افشای آفتاب
از خواب گریه آشکارم کند
پر زد و پاره دلِ مرا بسوی مزارِ دریا برد
نه باد شمال می آمد و نه راه جنوب پیدا بود
سوسویِ تشنه فانوسی از گدار آب
همین و حالا،حالا من ماندم و
فراقِ فرا رفتن از واژه ها
من ماندم و عادتی آسوده از بی خوابی جهان
هی شما کنار آتش خاموش،خوابتان سنگین ...
"سید علی صالحی"
خبری کوتاه و تاسف بار دلمان را به درد آورد.
تصادف ...
او رفته بود و همه را تنها گذاشته بود.
رفته بود تا تنهاییمان را بیشتر کند .چشمهای همه برایش بارانی بود.جایی که همه متاثر از نبودنش بودند،خویشان گریه میکردند اما دوستانش ضجه می زدند.هر چند برایم معلوم بود که نه گریه های ما و نه ضجه های دوستان اثری برایش ندارد جز کارنامه ای که همراه خود دارد.
داغ اینکه جایی برویم و او نباشد.میهمانی باشد و او نیاید،ویرانم میکند. اصلن همین الان هم فکر میکنم اگر بروم خانه همیشه شلوغشان،مثل همیشه دوباره اولین کسی است که در را باز خواهد کرد.اما میگویند:" او رفته است.تقدیرش این بوده ..." روزی که به خاک می سپردندش ناگهان آسمان هم برایش گریست.مادر بزرگ میگفت:" هنگام بخاک سپردن جوانی نیکو،آسمان هم می گرید."دوستانی داشت که از همه جا بودند از شمال،از خوزستان و چند شهر دیگر و چه چیزی بجز سیرت نیکو باعث شده بود که اینهمه دل بطرفش کشیده شوند.
خاله ام میگفت:"شب لیلـت الرقائب نماز خوانده بود و بعد دستانش را بطرف آسمان گرفته و مدتی در همین حالت و اشک ریخته بود."و درست روز بعد تنها یادش بر صفحه دلمان بر جای مانده بود.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت   توسط مهرداد
|
اگر نیامده باشد چه!؟
اگر نیامده باشد حدود تنهایی ما
چگونه داستان دل و شقایق را بگویم
من که همیشه در گفتن آرزوها
دست نسیم و شانه های باد همراهم بوده اند ....
من که همیشه تا حوالی گریه رفته ام
حکایت بغض و گلو را خوب می دانم
آمده بودم با انبوهی از تنهایی
اما چه سود ...!؟
حالا که تقدیر من این است
سفر تا نرسیدن ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت   توسط مهرداد
|
وبلاگ نویسی یکی عرصه های تبادل فرهنگی،اجتماعی،سیاسی و حتی اقتصادی بشر امروزی است.اینکه آدمی بتواند نظرات ایده ها و تفکرات خود را باکمتریت هزینه و اتلاف وقت به گوش بسیاری برساند و در این زمینه نه وامدار صدا وسیما باشد و نه روزنامه ای،میل زیادی برای نوشتن در انسان ایجاد می کند.
اینکه من بدانم در آنسوی دنیا راجع به خیلی از مسایل چگونه می اندیشند و یا اینکه هموطن من که در کشورهای دیگر و با فرهنگهای دیگر در ارتباط است و از بیرون به ما مینگرد نظراتش در مورد مسایلی که ما به آنها اهمیت میدهیم چیست؟و حتی اینکه فرهنگ حاکم در عمق جوامع دیگر چگونه است ...؟ و حتی در همین کشور خودمان هم وبلاگ نویسی وسیله ای شده برای تضارب آرا و آگاهی از نظرات مختلف و نزدیک شدن انسانها نه از روی چهره و رنگ و لعاب بلکه اتفاق دلها از روی تفکرات و نظرات و ایده های مشترک و در این نزدیکی زیبایهایی نهفته است که جدایی یک نفر از جرگه وبلاگ نویسان ضربه روحی شدید به تمامی دوستان و کسانی که پس از مدتی دل به نوشته هایی داده اند وارد می آورد.هرچند آن شخصیت مجازی باشد و او را ندیده باشیم اما آن ارتباط حسی برقرار شده و اینکه کسی که صاحب سبکی و یا تفکری بوده از میان جمع ما خارج می شود دل را به درد می آورد.
شاید یکی از مسائلی که باعث نوشتن این مطلب شد خداحافظی تعدادی از دوستان وبلاگی و بخصوص خداحافظی دوست خوبم "دختر آریایی" بود که بسیار غمگینم کرد.هرچند همانطور که برای خودش هم نوشتم برای هر کاری حتمن دلیلی است اما امیدوارم این دوست وبلاگی و دیگر دوستان یا ما را تنها نگذارند و یا پس از استراحتی کوتاه به جمع ما برگردند.
حالا دیدار ما به نمی دانمِ آن کجای فراموشی
دیدار ما اصلن به همان حوالی هر چه بادا باد
پس با هر کسی از کسانِ من از این ترانه محرمانه سخن مگوی
نمی خواهم آزردگانِ ساده بی شام و بی چراغ
از اندوهِ اوقات ما با خبر شوند!
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند
دیدار ما به همان ساعت معلومِ دلنشین
تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید
تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست!
دیگر فراقی نیست
حالا بگذار باد بیاید .....
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت   توسط مهرداد
|
هوا گرم است یک ساعت است منتظرم و عجله دارم که سریع پول را به حساب یکی از دوستان واریز کنم. کارمند بانک هم آنقدر کُند است که حرص آدم را در می آورد.طوری کار میکند که آب توی دلش تکان نخورد.یک نفر دیگر مانده تا نوبت من برسد که یک خانم زیر لب میگوید:"اون کارمند قبلیه خیلی بهتر بود،سریعتر کار میکرد.حالا اگه تو یکی از این بانکهای خصوصی بودیم تعارف میکردن بشینیم و برامون شربت هم میآوردن."
یکدفعه کارمند بانک سر مبارکشان را بالا آوردند.و با صدای خیلی بلند و توهین آمیزی گفتند:"چه خبره.من دوتا دست که بیشتر ندارم.اگه هم خیلی کارتون واجبه برین یه بانک دیگه.شلوغم نکنین."نمیدانم چرا دیگه طاقت نیاوردم و گفتم:" حضرت آقا این چه طرز صحبت کردنه.بهتره صداتم بیاری پایین،با آدم داری حرف میزنی!! من خودم الان دقیقن یک ساعته برای یه واریزی معطلم مردم حق دارن تو این گرما."که بیشتر کسانی که پشت سر من بودند هم از من حمایت کردند.
رئیس بانک نیم خیز شد تا بفهمد چه خبر شده و کارمند هم انگار که تازه فهمیده باشد کارش زشت بوده نگاه معنی داری به من کرد و سرش را انداخت پایین و بکار مشغول شد.داشت نوبت من میشد که یک مرتبه خانومی با تیپ آنچنانی و پاچه های تا زده بطرف بالا(حالا خودمونیم ولی ما که این قضیه رو نفهمیدیم که اگه میخوان پاچه هاشون کوتاه باشه چرا میرن یک شلوار بلند میخرن بعد شونصد مرتبه تا میزنن بطرف بالا)سر رسید و با هوارتا ناز و ادا گفت:"آقا میخوام حساب سیبا باز کنم باید چیکار کنم."
کارمند که وقتی میخواست کار کسی را راه بیندازد زورش می آمد سرش را بالا بیاورد و حرف بزند حالا تا آن صدای نازک زنانه راشنید سرش را بالا آورد و نگاهی عمیق!! به خانم کرد.سریع یک سری فرم درآورد و گفت:"خانم لطفن این فرمها را پر کنید.تا بعد بهتون بگم چیکار باید بکنید." من که بعد از یک ساعت نوبتم شده بود و از طرفی باید سریع پول را به حساب یکی از دوستان واریز میکردم،چون چک داشت عصبانی شدم و گفتم:"ببخشید،ولی این خانوم که تازه اومدن از طرفی حساب بازکردن زیاد طول میکشه بذارین عصر این کار رو بکنید." کارمند نگاهی آنچنانی به خانوم کرد و خانوم هم پشت چشمی برایش نازک کرد بعد کارمند گفت:"این خانوم قبلن نوبت گرفته بودن." من بیشتر عصبانی شدم و گفتم:"من که یکساعت بیشتره اینجام این خانوم رو ندیدم.بعدشم مگه این صف نون واییه که قبلن نوبت گرفتن."
در همین گیر و دار خانومه برگشت به من گفت:"آقا شنیدین که من قبلن نوبت گرفته بودم." نگاهش کردم انگار تازه از مجلس عروسی آمده بود با آرایشی آنچنانی و صورتی مصنوعی،از همان تیپهایی که هر وقت میدیدم ..... بگذریم.خواستم بهش بگم:"آخه من که میدونم این کارمنده برای چی .... "اما دیدم اینطوری شاید کارمند لج کنه کارم را بیشتر عقب بیندازه یا اصلن انجام نده.چیزی نگفتم و صبر کردم،بیشتر از 20 دقیقه گذشت تا لاس زدنهای آقا با خانم تمام شد(ببخشید اصطلاح بهتری که بتواند حق مطلب را ادا کند پیدا نکردم) کار من هم انجام شد.موقع رفتن سرم را بطرف کارمند بانک گرفتم،آرام و با اطمینان بهش گفتم:"از کسانی مثل تو که اسم خودشون مرد گذاشتن حالم بهم میخوره ... "
...............................................................
یعنی اشارت چشمهامان را فاصله ایست
که تکلم هر معناش
مگر از خواب پلی خاموش بگذرد!
دردا دلِ خرابِ هر سو راه!
در این همهمه آیا
پاره سنگ پتیاره
دستِ آینه را خواهد خواند!؟
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت   توسط مهرداد
|
تنها درد دلم
گذر از واژه های مظنون است ...
من ...
نه ساکن کرانه های امروزم
نه دل در تماشای فردا بسته ام
آیا برای شنیدن آوای قلبم
از انکار آیینه ها می ترسم!؟
باید از دلم ترانه ای تازه بسازم ....
+ نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1384ساعت   توسط مهرداد
|