ديگر چشمك ستاره اي را چه سود ؟
وقتي طعم شبهاي پر ستاره
از ذائقه مردمان رفته باشد
ديگر صداقت آسمان را چه سود ؟
وقتي چشمان رو به آسمان گم شده باشد
روزگاري هر كسي را ستاره اي بود
و آرزويي در دل
من آرزو و ستاره كودكيم را گم كرده ام ....
ديگر چشمانم يخ بسته اند
ديگر در عمق آيينه ها زنداني شده ام
چراغهاي رنگين احاطه ام كرده اند
و هر روز كوررنگيم بيشتر مي شود
صداقتهاي دروغين
در پشت تمام ويترينها تبليغ مي شود
و لبخندهاي تقلبي
بر روي صورتكها جراحي مي شود
آرزو و ستاره كودكيم را گم كرده ام ....
از خطوط موهوم و زمينه هاي روشن مي ترسم
از نور هاي مصنوعي ميترسم
من دلم هواي فانوس كرده
و بويِ خوش كاهگل ِ حياط مادر بزرگ
در شبهاي باراني
من دلم هواي آسمانِ پر ستاره را كرده
در شبهاي تابستاني
من دلم براي چشمك ستاره ها تنگ شده است .....
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت   توسط مهرداد
|
تو را به وضوح چشمان آیینه سپرده ام
و خاطرم را
پریشان به دست باد کرده ام
شاید مرا با خود ببرد تا جایی
که دیگر قلبم
از بانگ سلامی نلرزد ....
شگفتا ای عشق
که منِ ساده دل
خود را به قلبهای شیشه ای پیوند میزنم ....!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت   توسط مهرداد
|
با تو اگر نباشم
راز شبهایم را با که بگویم
حالا که التهاب قلبی
لبهایم را می لرزاند ....
...................................................................................
نقل مکان کردیم و خانه را باتمام خاطراتش جا گذاشتیم ...
برای کسی که هر روز صبح را با سلامی به آفتاب و چشمکی به درخت انجیر باغچه شروع کرده باشد حالا چگونه با دلگیری آپارتمانی کوچک کنار بیاید!؟
برای کسی که اتاقی بزرگ و سرشار از احساس داشته باشد حالا چگونه با تنگی اتاقی کنار بیاید و احساس خفگی نکند!؟
میگویم: اتاقم دلگیر است ...
میگویند: در عوض خیلی شیک است...
میگویم: اینجا باغچه ندارد.دلم برای حیاط و گلهای باغچه تنگ میشود ....
میگویند: در عوض اینجا کفش سرامیک است.ام دی اف دارد.آسانسور دارد ....
میگویم: محله و کوچه برایم غریب است .....
میگویند: در عوض از محل قبلی خیلی باکلاس تر است....
راستی چه باید گفت از شتاب تمدن امروزی که تمام احساسمان و سادگیمان را در خود می پیچد و با خود میبرد و بجای آن آهن و سیمان وساختمانهای شیک و قلبهای فلزی برایمان به یادگار میگذارد.
نیامد تا بگیرد هیچ کس از من سراغ امشب
دلم در انجماد کوچه ها ماندست می دانی؟
به غارت میبرند آخر شبی گلهای جنگل را
و می کارند دزدان جایشان گلهای سیمانی ...
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت   توسط مهرداد
|
زیبا،زیبا هوای حوصله ابری است
چشمی از ببخشایم تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا .
زیبا،هنوز عشق در حول و حوش چشم تو میگردد.از من مگیر چشم ...
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد.
یادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامی دلها معنا شود
یادم بده چگونه بخوانم تا طره بالایت در تندباد عشق نریزد!!
زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس می کنم
آنگونه که نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم.
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است.
زیبا چشم تو شعر،چشم تو شاعر است،من دزد شعرهای چشم تو هستم
زیبا،زیبا کنار حوصله ام بنشین،بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره عشق،بنشان مرا به منظره رویش،من سبز می شوم!
زیبا،زیبا ستاره های کلامت را در لحظه های ساکت عاشق بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار.
چشم از تو بود وعشق بچرخانم بر بال مدار.
زیبا،زیبا تمام حرف دلم این است:
"من عشق را با نام تو آغاز کرده ام
در هر کجای عشق که هستی آغاز کن مرا"
(محمدرضا عبدالملکیان)
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت   توسط مهرداد
|
تنها تو را
تنها تو را با آخرین نگاه بدرقه خواهم کرد
تا سنگینی نگاه واژه ها
دیده گان شعری را نیازارد ...
دو هفته ای سخت بر ما گذشت که روال عادی زندگیمان را نیز فلج کرد.رفتن عزیزی که سخت به او دلبستگی داشته باشی غمت را دوچندان میکند،و هر چه سیل تسلیت بسویت سرازیر شود سنگینی غم مرگی دردآور را نمیتوان از ذهن دور کرد.حالا با گذشت زمان داریم کم کم به نبودنش عادت میکنیم.شاید یکی از مزیتهای بزرگ ما انسانها همین عادت کردن سریع و کنار آمدن با مقتضیات روزگار باشد،در غیراینصورت نمیدانم چگونه میشد با غمی چنین بزرگ کنار آمد.
گاهی به مرگ زیاد اندیشیده بودم اما در این مدت انگار از نزدیک آن را با تمام وجود احساس کرده ام.راستی برای ما که هر کدام با سری پر از غرور گام بر زمین میکوبیم چه ضمانتی است که اتفاقی کوچک یا حادثه ای بزرگ ما را بسوی نیستی رهنمون نسازد.چرا همه ما فکر میکنیم حتمن این اتفاق برای دیگران می افتد. چرا فکر نمکنیم شاید خودمان دیگر فرصتی نداشته باشیم.این را از آن جهت میگویم که همیشه کاری را به فردا و به فرصتی دیگر واگذار میکنیم.اگر قرار است چیزی را جبران کنیم،اگر قرار است دلی را که از خود آزردیم،بدست آوریم و اگر قرار است به کسی محبت کنیم و یا اگر قرار است به کسی بگوییم:"دوستت دارم" و اگر .... ،باید که ثانیه ها را از دست ندهیم.زیرا که ممکن است آنقدر زمان نداشته باشیم که به ایده هایی که در سر داریم و همیشه آنها را به آینده میسپاریم عمل کنیم.
....................................................................
در پایان از تمام دوستانی که لطف داشتند،همدردی کردند و تسلیت گفتند کمال تشکر را دارم و امیدوارم روزهایی زیبا و شاد در پیش رو داشته باشند.
+ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1384ساعت   توسط مهرداد
|