تبليغاتX
گذرا مثل خیال

گذرا مثل خیال

گفتی که حافظ اینهمه رنگ و خیال چیست -- نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم

روزهای بیهودگی

 مزه گس‌‌ ِ روزهاي بيهودگي

 و شبهاي بيقراري

 حالا ....

 تمام روزهايم در شب خلاصه ميشود ....!!

                      

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت   توسط مهرداد  | 

اجتماع و امنیت روانی زنان

پرايد سفيد رنگ بحالت اريب جلوي پژو 206 ترمز كرده بود.زن جوان ميله عصا شكل مربوط به قفل فرمان را بالا برده بود و بد و بيراه مي گويد:"كثافتاي بيشعور مگه خودتون خانواده نداريد "...... دو نفر جوان رنگ روغني كه انگار تازه يك ليتر روغن تو سرشون خالي كرده اند در حالي كه هنوز صداي گوپس ...گوپس ضبط ماشينشان فضا را پر كرده است و بشدت ترسيده اند،از ماشين پياده نمي شوند.انگار انتظار يك چين عكس العملي را نداشتند.بي اختيار مثل بقيه چند قدم جلوتر رفتم تا ببينم چه اتفاقي افتاده .....

زن جواني كه همراه خانم اولي بود داشت به يكي از خانمها كه آنجا بود ميگفت:"كثافتا الان يك ساعت دارن با ماشين دنبالمون مي كنند ... و هي مزاحم ميشن."اما باز از آن خانم اولي آرامتر به نظر مي رسيد.با دقت بيشتري به پسرهايي كه داخل ماشين بودن نگاه كردم.هر دو عينك آفتابي داشتند.و ظاهرن انگار تازه صورتهايشان را بند انداخته بودند حالا بگذريم كه برق لب زده بودند و غيره غيره .......

داشتم به بغل دستيم گفتم:ما بعضي وقتها از آرايشهاي غليظي كه خانمها ميكنند حالمون بهم ميخوره ديگه اينا كه آبروي هر چي مَرده،بردند.

هنوز اون ميله عصايي توي دست خانم بود و داد و بيداد ميكرد كه يكدفعه 206 با سرعت زيادي دنده عقب گرفت و با سرعت زياد فرار كرد،طوري كه نزديك بود يك عابر راهم زير بگيره ..... از شجاعت خانم خوشم آمد. اما مگر در روز چند بار مي تواند بخاطر مزاحمتهاي خياباني با اين و آن درگير شود ... ؟؟

همانطور كه ماشين دورتر و دورتر ميرفت داشتم فكر ميكردم كه در روز چند بار از اين صحنه ها را به نوعهاي مختلف دارم توي خيابانها و كوچه ها مي بينيم ؟؟

يكي از كنار خانم رد ميشه يواش چيزي را زمزمه ميكنه كه يكدفعه ميبيني صداي خانم در مياد،يا اگر هم كمي صبور باشه محل نميده و به راه خودش ادامه ميده.خانم ايستاده سر خيابان منتظر تاكسي و ماشين،يكدفعه ترافيك ميشه از زانتيا و ماكسيما بگير تا پرايد و رنو شايد هم بِك پيكان جوات ....با اون بزك دوزكها و آهنگهاي كاباره اي.بعد يكي دنده عقب ميگيره،اين يكي قيمت ميده،اون يكي در را باز ميكنه ميخواد خانم را با زور بكشه بالا .....خلاصه بساطي ميشه حالا خانم نميدونه چيكار كنه از يك طرف بايد زود برسه خونه و يا محل كارش از طرفي ماشينها مرتب چراغ و بوق باقي ماجرا،آخر سر هم از خيرش ميگذره و پياده به راهش ادامه ميده .....

توي اتوبوس شلوغه همه عين گوشت قربوني آويزونند خانم ايستاده جايي كه تقريبن آقا و خانها قاطي شدند.يكدفعه حس ميكنه يك نفر داره لمسش ميكنه يا يك نفر به بهانه هاي مختلف داره خودش رو ميچسبونه بهش ..... خوب چيكار بايد بكنه يا بايد داد و بيداد راه بندازه و يا يطوري خودشو بكشه كنار و چيزي نگه تا پياده بشه ..... تازه اگه چيزي هم بگه كه بعضي ها فورن ميگن حتمن خودش يه چيزيش ميشده و گرنه ...

توي روزنامه آگهي را ميبيند شركتي منشي ميخواهد،چه ميدانم ؟ كارمند ميخواهد، ميرود براي مصاحبه،از همان اول وقت متوجه نگاههاي هرزه مدير شركت ميشود و كم كم آقاي مدير غير مستقيم به او حالي ميكند كه در حقيقت وظيفه اصلي او چيست و او با بغضي در گلو و غمي در دل ميخواهد مدير راخفه كند بلند مشود و با خشم در را بهم ميكوبد و ميرود و مدير منتظر نفر بعدي براي مثلن مصاحبه مي ماند ...!!!

و هزارتا مثال ديگه كه شما خودتان هر روز توي كوچه و خيابان با آنها برخورد ميكنيد.واقعن چه اتفاقي توي اين مملكت افتاده كه بسياري از  ما مردها اين رفتار را از خودمان نشان ميدهيم و حداقل حقوق انساني را براي خانمها قائل نيستيم.من بعضي از اوقات كه با اين صحنه ها روبرو ميشوم از مرد بودن خودم شرمنده ميشوم.آيا يك زن در اين جامعه حق ندارد كه با خاطري آسوده از خانه بيرون بيايد و به خانه برگردد.چرا يك زن در اجتماع امينت رواني ندارد و هر بار كه پاي از خانه بيرون مگيذارد از آزار و اذيت بعضي از مردان در امان نيست.حالا كه جامعه اسلامي است و بگير و ببند است خدا بداد برسد روزي كه ديگر همه چيز آزاد باشد ... نميدانم شايد هم بقول بعضي ها اگر مردم آزاد باشند اين اتفاقات بسيار محدود ميشوند هر چند خود من با اين نظر زياد موافق نيستم.

من معتقدم در كشوري كه از زمان باستان مهد تمدن بوده و حقوق بشر و در جایی که اولين بار كوروش كبيرحقوق بشر را به جهانیان آموخته است و بعد نيز فرامين اسلامي آنرا به جلوتر رهنمون ساخته چگونه ميشود كه زنهاي ما از كوچكترين ركن حقوق بشر،يعني امنيت رواني و در بعضي اوقات امينت جاني محرومند !!؟؟

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت   توسط مهرداد  | 

شنیده ام خاطرات مرا با خود میبری ....

دلم هواي عجيبي دارد  .....

چقدر اين روزها

بي تو نفس كشيدن سنگين است

شنيده ام

       خاطرات مرا با خود مي بري

و شبهاي پر ستاره را ....

همه دنياي من

شايد لبخندي بود

     كه مهتاب را به اتاقي كوچك ميهمان مي كرد

و يا گلهايي صورتي

                     كه ميهمان پيراهن كودكي بودند

و چه ساده دل بود

و چه بي محابا مي خنديد

به رقص سماع تو

                       و آن ديوانگي هاي من

ثانيه ها چه زود مرا ترك كردند

و مرا در دنيايي بي ستاره رها كردند

ديگر بهانه هاي زيستن از من دور مي شوند

                   و تو در هاله اي از مِه گم مي شوي ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت   توسط مهرداد  |