تبليغاتX
گذرا مثل خیال

گذرا مثل خیال

گفتی که حافظ اینهمه رنگ و خیال چیست -- نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم

دلش را .....

هنوز نگران بغض نگفته اش بود

با خود گفت:

وقتي رفتنِ هميشه ما با خوابِ نيامدن يكي است

         بارش كلمات بر استدلالِ آيينه را چه سود !؟

دلش را گذاشت و رفت .....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت   توسط مهرداد  | 

و من یکساله شدم ....

 من حدس مي زنم از آوازِ آنهمه سال و ماه

 هنوز بيت ساده ايي از غربت گريه را بياد دارم

 من خودم هستم

 بيخود اين آينه را روبروي خاطره مگير

 هيچ اتفاق خاصي رخ نداده است

 تنها شبي هفت ساله خوابيدم

                  و بامدادان هزار ساله برخاستم.

 

قدم در جاده اي گذاشته بودم و دلهره داشتم كه پايانش كجاست ؟خودم را در دنيايي جذاب و در عين حال غريب ميديدم اول همه چيز برايم تازه مي نمود براي من كنج تنهايي و كلبه اي براي دلم بس بود كه بتوان دل گويه گفت، بتوان درد دل كرد، اعتراض كرد،انتقاد كرد،و هميشه باشند دوستاني كه بيايند و بشنوند و همراهي كنند و يا انتقادي ...

اول شايد برايم جذاب بود اما حالا زندگي بدون "گذرا مثل خيال" برايم چيزي كم دارد.برايم دوست داشتني است كه عزيزاني دارم كه هرگز نديدمشان اما با آنها احساس نزديكي بسياري دارم.دوستاني كه همه احساسشان را از نوشته هايشان ميخوانم و براي هر كدام تصويري رويايي در ذهنم ساخته ام .اينجا كسي براي دوستي بهايي طلب نميكند كسي در پي آب و رنگ نيست چون هيچكس نميداند كه دوستش چه موقعيت اجتماعي و اقتصادي دارد . فقط مي آيد احساسش را مينويسد و ميرود باور كنيد كه همه شما را دوست دارم و هر كدام از دوستان برايم احساسي را تداعي ميكنند مثلن "طنين" با آن احساس زيبا و مهربانش يا "شبنم سحرگاهي" با مهرباني و انرژي بي پايانش و يا "الهام" با آن جملات مرموزش و يا "پژواك ترديدها" با انتقاد هاي هميشگي اش و ديگر دوستان كه از همگي آنها تصوري دوست داشتني و زيبا دارم.

امروز" گذرا مثل خيال" يكساله شد نميدانم بايد شمعي افروخت ، چراغي روشن كرد ؟ و يا بايد آرامش اين آشناي غريب را برهم نزد ؟ اما اين تنها يادي است از يك شروعي تازه ، براي كسي كه قبل از آن روزمَرِگي هاي زمانه از آب و آيينه دورش كرده بود،كسي كه ديگر شعري نميخواند و هيچ غزلي در دلش پنهان نبود . اما ديگر نميخواهم آب و آيينه را از چشمانم دريغ كنم ميخواهم باد بيايد و من در وزيدن آنهمه آواز رها شوم ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت   توسط مهرداد  | 

تنها بهانه .... تنها امید

وقتي

همه چيز رو به نيستي است

تنها بهانه …

براي نفسي تازه كردن

تنها اميد …

براي گذران شبي بيهوده

           لبخند صادقانه توست  
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت   توسط مهرداد  | 

این شهر ...آن شهر ...

 حالا كه هيچ ....

 اما آيا مي توان

 به نگاههاي آيينه دروغ گفت ؟؟

....................................................................

چند روزي بخاطر نمايشگاه برق و نيز ديداري از خواهر،تهران گردي مفصلي كردم.اما راستش را بخواهيد حتي آنوقت كه سمت شمال از كنار برجها ميگذشتم هم زيبايي خاصي برايم نداشت.تنها چيزي كه آلان در ذهن دارم عبارتست از آلودگي هوا،شلوغي و صدالبته ترافيك ...

نمايشگاه كه رفته بودم دو بار از بزرگراه چمران رفتم بالا و آمدم پايين تا توانستم پاركينگ نمايشگاه را پيدا كنم.جالبتر اينكه وقتي از نمايشگاه آمده بودم بيرون از بس ماشين پارك شده بود نميتوانستم ماشينم را پيدا كنم و به ناچار دزدگير را فشار ميدادم تا ببينم كجا دزدگير بصدا در مي آيد و بيشتر خنده ام گرفت وقتي كه فهميدم چند نفر ديگر نيز به مشكل اينجانب دچار هستند!!

شايد حس ناسيوناليستي ام حسابي بجوش آمده بود اما موقعي كه به اصفهان رسيدم حس كردم چقدر اين شهر آرامش بخش و زيباست.عبور از كنار زاينده رود و استشمام نسيم خنك رودخانه حسابي حالم را جا آورد.شايد هم هر كسي در شهر و محل خود احساس آرامش بيشتري ميكند.اما هر چه كه هست اميدوارم هيچوقت اين شهر زيبا نه از اين بزرگتر شود و نه شلوغتر ..... (يادم افتاد به آنزمان كه شايعه شده بود اصفهان بخاطر زلزله پايتخت ميشود و چقدر دلم گرفته بود و دعا كردم هرگز اين اتفاق نيفتد).

پي نوشت1: رفته بودم خرمالو بچينم از درخت حياط مادر بزرگ كه ناگهان خودم را پخش و پلا شده كف حياط ديدم و تازه يادم آمد كه آلان با نزديك به 80 كيلو وزن و 184 قد نميشود روي درخت خرمالو رفت .....(امان از اين حس نوستالژيك و خاطرات دوران كودكي)

پي نوشت2: اين پليس راه و نيروي انتظامي هم براي خودشان عالمي دارند پست بعدي در مورد نوع برخورد و وضعيتشان مينويسم.

از تمام دوستاني كه لطف داشتند تشكر ميكنم و برايتان آرزوي موفقيت دارم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت   توسط مهرداد  |