وزیدن احساس
در لابلای انگشتانم که یخ بسته اند
و کلامی که بخار می شود در سردی هوای شبانه
دل دادن به صدای آب
و ریختن نگاه به دورادور کرانه های دلتنگی
وقتی سنگفرش تنهایی
در تمنای قدومی عاشق می سوزد
چه بی تفاوت گام می زنیم
چه راحت می گذریم .... !؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت   توسط مهرداد
|
هنوز بوی هم نفسی یادم هست
و روزهایی که سرشار از هیجان و التهاب بود.
صورتهایی سرخ از سرما
نگاههای خیس و لباسهای خیس
و بارانی بی مهابا،که همه چیز را با خود می بُرد.
چرا ایستادم ؟
چرا نفهمیدم ؟
که چگونه ثانیه ها مرا با خود می برند
و انبوه خاطرات است که برایم باقی می ماند.
خاطراتی که آهی سرد و تبسمی نیم خورده بر جای می گذارند
و میروند تا ناکجای هستی .....
حالا صدای آمدن می آید اما چه مبهم ! یا شاید صدای رفتن ؟
فقط می دانم که باید ایستاد و به آوایی از دوردست گوش سپرد
که نمیدانمِ هستی را مدام تکرار می کند ...
باید در خیال دانستن آن راز سر به مهر
و نمیدانم هایی که جوابی ساده اما شگفت دارند شناور شد.
باید رفت...
دیگر پای ایستادن نیست
شاید هم زمانی نیست برای تکرار روزمرِگی های صبح تا غروب.
..........
..........
هنوز زیر باران بود
با نگاهی تب آلود و رویاهایی خیس
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت   توسط مهرداد
|