تبليغاتX
گذرا مثل خیال

گذرا مثل خیال

گفتی که حافظ اینهمه رنگ و خیال چیست -- نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم

شعر فروغ

شنیدن آوایی که از دوردستها می آید .....

گفته اش را می گرید

بی محابا با کلمات و جملاتی که برایم آشنا نیستند

هی منطق ......

هی فلسفه ......

هی حرف حساب و شعر فروغ .......!!؟

وزیدن دستان تو

و جسمیت وجودم که تحلیل می رود

                           حالا دیگر شبهایم رنگین شده ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت   توسط مهرداد  | 

خوابهایی پر از تب .....

نگاهی که همیشه از آسمان دزدیده ام

و ستاره ای که هر شب با دستانم خاموش می کنم

باور رفتن ...

باور گذشتن ...

باور باز نیامدن ...

و ردپایی مانده بر امتداد چشمانی خسته

رویاهایی پر از التهاب

خوابهایی پر از تب

                  و چشمانی که خیال رفتن ندارند .....

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت   توسط مهرداد  |