شعر فروغ
شنیدن آوایی که از دوردستها می آید .....
گفته اش را می گرید
بی محابا با کلمات و جملاتی که برایم آشنا نیستند
هی منطق ......
هی فلسفه ......
هی حرف حساب و شعر فروغ .......!!؟
وزیدن دستان تو
و جسمیت وجودم که تحلیل می رود
حالا دیگر شبهایم رنگین شده ....
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت   توسط مهرداد
|
