نی حدیث هر که از یاری برید ....
مولای عشق بخوان
از نی برایم حکایت کن
ولی نه از جداییها
که من از ازل سرشارم از جدایی
و تا ابد لبریزم از نفیر تنهایی
بخوان .....
برای من که دیگر
چشمانی ندارم برای گریستن
و دهانی برای خندیدن
بخوان .....
از ورای همه تاریخ
مرا سرشار کن از تجسم رازآلود هستی
و نشئه ای جان سوز ببخش
این خیال خام بی پروا را
بخوان ....
و روح مرا که از بلخ تا قونیه
از پی هر سوال بی دلیل
راه به بی راهه می پیماید
سماعی صوفیانه ببخش
تا در پای عظمتِ عرفان تو مدهوش شود
بخوان ...
بخوان که حلول حضرت عشق است
و رقص تمام ذرات در وجود آدمی
و گریه ای که گاهی خنده می شود ....
پای بکوب روحِ ناسازگار عاشق من
که سازگاری بین تو و دنیا نیست !!
پای بکوب که وقت سماع است
پای بکوب،انگار کسی به آوازی لطیف می خواند ....
"بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی "
.............................................................................................
پی نوشت:قطعه بالا را به مناسبت بزرگداشت سالروز تولد مولوی در انجمن شعر و ادبیات که روز پنجشنبه برگزار شد خواندم که بد ندیدم در وبلاگم از این شاعر شوریده یادی کرده باشم.شاعری که هنگام سرودن شعرهایش از هوشیاری و منطقِ حسابگرانه آدمهای معمولی و شاعران معمولی به دور بوده است.نه وزن برای شعرهایش انتخاب می کرد و نه ریتم و نوع بیان و ترکیبات و تخیلش،حساب و کتاب و منطق شعری زمانه خود را به کار می گرفت.آنچه مسلم است این که وی اکثر آثارش را در اوج هیجانات روحی،طوفانهای درونی،سماعهای آنی،حالها و جذبه های ناگهانی سروده است.یعنی لحظاتی که شاعر از خویش برمی شده است،لحظاتی که سینه اش گشاده تر و گره های زمینی از زبانش بازتر می شده است برای بیان دردهای بزرگ و ارجمند،حالات و لحظات و مشاهدات ناب که خود میگوید:"آفتاب است که همه عالم را روشنایی میدهد،روشنایی می بیند که از دهانم فرو می افتد، نور برون می رود از گفتارم،در زیر حرف سیاه می تابد! خود این آفتاب را پشت به ایشان است،روی به آسمانها و روشنی زمینها از وی است."
آری روی آفتاب با مولاناست،زیرا روی مولانا به آفتاب است .....
رستم از این نفس و هوا،زنده بلا،مرده بلا زنده و مرده وطنم،نیست بجز فضل خدا
رستم از این بیت غزل،ای شه و سلطان ازل مفتعلن مفتعلن،مفتعلن کشت مرا
قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر پوست بود پوست بود،در خور مغز شعرا
آینه ام،آینه ام،مرد مقالات نیم دیده شود حال من ار،چشم شود گوش شما
مولانا شاعری است که نی وجودش از نیستان علوی بریده شده،آواز محزون نی یادآور همین جدایی است ....
نی حدیث هر که از یاری برید پرده هایش پرده های ما را درید
نی حدیث راه پرخون می کند قصه های عشقِ مجنون می کند