آنسوی پنجره ......
از آشوب واژه ها
در قلبم غوغایی بپاست
بی پرده بگویمت
دلم می لرزد
و لبانم کلماتی مبهم را زمزمه می کنند ...
میخواهم پرده های خیال را کناری بزنم
و بروم آنسوی گمان پنجره
اما .......
برای رفتن
نه دلی مانده نه رویایی ...
تنها یاد توست که می کشاندم به رویایی هزار رنگ
تو طلوع می کنی در من
و من روشن می شوم
نگاه کن ... ببین ...
دستانم چقدر سفید شده اند ..!!
اینهمه روشنایی .....
اینهمه نور .....
آه دل بی قرار
دل بی رویا ....
ببین چگونه این روزنه ها تمام نور تو را می بلعند
راستی چرا روزنه ها
میخواهند یاد تو را ازمن بگیرند ..!؟
