تبليغاتX
گذرا مثل خیال

گذرا مثل خیال

گفتی که حافظ اینهمه رنگ و خیال چیست -- نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم

آنسوی پنجره ......

از آشوب واژه ها

در قلبم غوغایی بپاست

بی پرده بگویمت

دلم می لرزد

و لبانم کلماتی مبهم را زمزمه می کنند ...

میخواهم پرده های خیال را کناری بزنم

و بروم آنسوی گمان پنجره

اما .......

برای رفتن 

نه دلی مانده نه رویایی ...

تنها یاد توست که می کشاندم به رویایی هزار رنگ

تو طلوع می کنی در من

و من روشن می شوم

نگاه کن ... ببین ...

دستانم چقدر سفید شده اند ..!!

اینهمه روشنایی .....

اینهمه نور .....

آه دل بی قرار

دل بی رویا ....

ببین چگونه این روزنه ها تمام نور تو را می بلعند

راستی چرا روزنه ها

                         میخواهند یاد تو را ازمن بگیرند ..!؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط مهرداد  | 

عنوان ندارد ...!!!

هنوز نیامده از رد آفتاب

شکایت مهتاب و ستاره

را به هزاران زبان ناممکن نجوا می کرد

می گفت: ستاره ها به میهمانی شبهایش نمی روند

می گفت: مهتاب سر به اتاقش نمی کشد

سر به هوای شانه هایم گذاشت

                            تمام تنهائیش را گریه کرد ......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت   توسط مهرداد  |