تبليغاتX
گذرا مثل خیال

گذرا مثل خیال

گفتی که حافظ اینهمه رنگ و خیال چیست -- نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم

رویایی ناممکن ....

رعشه تمام ثانیه ها

رقص سرگیجه آور عقربه ها

و رخوت شهوتناکی که تمام روحم را ریز ریز می جود

بیهودگی از چشمانم فرو می ریزد

و من بی تو بودن را

                 با حس دردآوری مزمزه میکنم

آتشی ..... خاکستر

شمعی ..... خاموش

و قلبی شکسته .......

حالا من ماندم و خیالی گریزپا .....

من ماندم و حیرانی جمله های ناتمام .....

من ماندم آرزوهای هرچه بادا باد .....

و چشمانی که مدام

آمدن تو را به همان رویای ناممکن

از شب و سوسوی ستاره می طلبند .....

 

پ.ن: گاهی اوقات چیزهایی تمام میشوند.گاهی اوقات حرفهایی بر باد میروند،و زمانی هم بر زبان چیزی میرانیم اما در دل می گرییم،شاید هم گریزی نیست از نبودن، از زخمی بر دل .... و خراشی بر احساس  ...  بگذریم درد دلهایم باید کوتاه باشد...!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت   توسط مهرداد  | 

بوی تو ....!!

برای بودن

برای رسیدن

و یا گذشتن از هفت دریا

شاید هم ....

        گذشتن از هفت شهر عشق

فقط همین یک گل کافی است ....

که قرمز باشد

که مصنوعی باشد

               فقط باید بوی تو را بدهد ...!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت   توسط مهرداد  |