رویایی ناممکن ....
رعشه تمام ثانیه ها
رقص سرگیجه آور عقربه ها
و رخوت شهوتناکی که تمام روحم را ریز ریز می جود
بیهودگی از چشمانم فرو می ریزد
و من بی تو بودن را
با حس دردآوری مزمزه میکنم
آتشی ..... خاکستر
شمعی ..... خاموش
و قلبی شکسته .......
حالا من ماندم و خیالی گریزپا .....
من ماندم و حیرانی جمله های ناتمام .....
من ماندم آرزوهای هرچه بادا باد .....
و چشمانی که مدام
آمدن تو را به همان رویای ناممکن
از شب و سوسوی ستاره می طلبند .....
پ.ن: گاهی اوقات چیزهایی تمام میشوند.گاهی اوقات حرفهایی بر باد میروند،و زمانی هم بر زبان چیزی میرانیم اما در دل می گرییم،شاید هم گریزی نیست از نبودن، از زخمی بر دل .... و خراشی بر احساس ... بگذریم درد دلهایم باید کوتاه باشد...!!
