تبليغاتX
گذرا مثل خیال

گذرا مثل خیال

گفتی که حافظ اینهمه رنگ و خیال چیست -- نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم

پاره آجر ....

مرد جوان سوار بر اتومبیل شیک و مدل بالا در حالی که موسیقی ملایمی فضای ماشینش را پر کرده بود داشت با سرعت خیابان را طی میکرد که ناگهان پسرکی با چشمانی گریان پاره آجری را که در دست داشت بطرف ماشین پرتاب کرد.مرد جوان با شنیدن برخورد جسمی سخت به ماشین شیکش وحشتزده و عصبانی ترمز کرد و بسرعت پیاده شد.نگاهی به قسمتی از بدنه ماشین که به شدت له شده بود انداخت و با خشم به پسرک که هنوز گریان بود گفت:"بچه مگه دیونه شدی میدونی چه بلایی سر ماشینم آوردی." و با عصبانیت همانطور که بسمت پسرک میرفت داد زد:"باید خسارتشو بدی." پسرک که داشت هق هق میکرد گفت:"آقا به خدا مجبور شدم آخه هر چی دست بلند میکردم کسی توجه نمیکرد." مرد جوان که حالا چشماش از فرط عصبانیت سرخ شده بود داد زد:" حالا اگه کسی توجه نکرد باید با آجر بزنی ماشینشو داغون کنی مگه تو دیونه ای."

پسرک همانطور که بغض گلویش را بسته بود گفت:"آخه داداشم ... داداشم ..." که مرد جوان با بی حوصلگی گفت:" جون بکن داداشت چی؟" پسر ادامه داد :"داداشم ته پارکینگ از ویلچرش افتاده پایین من هر کاری کردم نتونستم کمکش کنم الان کلی وقته افتاده توروخدا کمکش کنید ... توروخدا ... " مرد جوان که حالا کمی آرامتر شده بود همراه پسرک رفت و کمک کرد تا برادرش را روی ویلچرش گذاشت.

مرد جوان سوار ماشینش بود و داشت به راهش ادامه میداد.چشمانش کمی نمناک شده بود و به اتفاقی که چند لحظه پیش برایش اتفاق افتاده بود فکر میکرد و به تنها چیزی که نمی اندیشید ماشین له شده اش بود ....

 

"هرگز در زندگی آنقدر با سرعت نرانید که برای متوقف کردنتان مجبور شوند بسویتان آجر پرتاب کنند."

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت   توسط مهرداد  | 

حوالی این یادها .....

مرا حوالی این یادها رها مکن ....

مرا با هوهوی باد و لرزش این درختان رها مکن

حالا که دیگر مثل قدیم

بیدها مجنون نیستند

حتی آدمیان نیز زیر بار آهن و سیمان

عاشقی از یادشان رفته است

و هیچکس نمی پرسد

اینهمه چراغ

اینهمه افسون برای چیست ..؟؟

اصلن چه رابطه ای میان خیال باد و روییدن آسمانخراش است ؟

چه رابطه ای میان تبسم و سیمان است ؟

مرا حوالی این یادها رها مکن ....

که اثری از سوز ستاره و زخم تازه نیست

که همه دردها از بیدردی است !!

و علاج حتی آتش نیست

بگمانم آتشهای این روزگار را

فقط دودی است

و نه هرمی گدازنده

که بسوزاند هجوم اینهمه دلهای سرد

اینهمه چشمان بی رویا

که از پس هر دیوار

به خاطره خیابان سرک می کشند

مرا حوالی این یادها رها مکن .......

 

پ.ن:چیزی که این روزها در اصفهان خودنمایی میکند و در نقاط مختلف اثری از آن هویداست چیزی نیست بجز مترو ....

و جالب اینجاست که برای این تکنولوژی جدید همه چیز قربانی میشود حتی اگر خیابان چهارباغ باشد ،و یا درختان سبز و زیبای چهارباغ بالا (مقابل بیمارستان شریعتی).اصلن چه فرقی می کند، هر اتفاقی میخواهد بیفتد فقط باید مترو ساخته شود.وقتی آن مسئول کوته فکر میگوید:"جوانان اصفهان چند تکه سفال نمی خواهند مترو میخواهند." و یا جای دیگر فرمایش میکنند:"مردم باید انتخاب کنند درخت میخواهند یا مترو." و من می مانم که آیا در اصفهان هیچ مسیری بجز خیابان زیبا و تاریخی چهارباغ عباسی برای عبور مترو نبود و یا نمی شد راهی انتخاب کرد از قطع کردن این درختان زیبا جلوگیری کرد ؟ و بقول دوستم کیان در پژواک تردیدها اگر من خودم را با این"چند تکه سفال "(بقول آن مسئول نادان) و این یادگارهای تاریخی پیوند نزنم هویت خود را باید در کجا جستجو کنم !؟ ... اَینَ تَذهَبوُن ؟؟ 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت   توسط مهرداد  |