آخرین واژه های آشنا .....
سكوت زمان
سكون ثانيه
و نگاههايي كه خشكيده اند
و رودي كه بي مهابا جاري است
بي اعتنا به دلتنگي
به اشك ....
و قلبي كه فشرده مي شود
سخناني از جنس نگفتن
چشم در چشم
و مي شكني
اما به روي خودت نمي آوري
ديگر تمام شد
همين !؟
پس آنهمه تشويش
آنهمه انتظار آينه چه مي شود
ميخندم .....
ميگريي .......
ميخندي ......
ميگريم .......
چقدر ثانيه ها سنگين شده اند
قلبم ياري نمي كند
نفس هايم به شماره افتاده
و زبانم چيزهايي مي گويد كه نمي شنوم
آخرين نجواها شايد
آخرين واژه هاي آشنا
اما چه سود .....
ببين رود چه بي اعتنا جاري است
انگار خيال همراهي
نه .....
خيال همدلي ندارد
نمي دانم
شايد گوشش پر است از اين همه واژه
اينهمه
سلامِ آشنايي
و دستِ خداحافظ
اينهمه آمدنهاي اشتياق و رفتنهاي خاموش
نگاهم به آب است
اما خيالم در آغوشت
و چشمان تو كه پر از اضطراب است
من دنبال حرفي ، كلامي .... شايد ....
كه تسلاي اضطراب چشمانت باشد
و چه بيهوده مي كوشم تو را بخندانم
وقتي احساس مي كنم در و ديوار نيشخندم مي كنند
اما بگذار دردم نهان باشد
بگذار به همين صداي ساز و سوز ستاره قانع باشم
بگذار ذره ... ذره .... سوختن را تجربه كنم
بگذار .........
