بگذار دیگر نبوسمت
بگذار شعر چشمانت را از بَر کنم
بگذار واژه های آتشین محو نگاهت باشند
بگذار بر بخار شیشه بنویسم "دوستت دارم"
قبل از آنکه اشک ریزان شود ....
بگذار تمام ستاره ها برایت چشمک بزنند
تا ردی از بوسه بر سنگفرش عشق نباشد
بگذار فراموش شوم .....
بگذار فراموش شوی ....
می خواهم رازی باشیم از عشق
بگذار دیگر نبوسمت ....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت   توسط مهرداد
|
بیا به هفت سالگی هامان برگردیم
که خسته ام از هجوم پرشتاب ثانیه ها
و بی قرارم .....
بیقرارِ قرارِ دل
حکایت،همان حکایت همیشگی است
دلتنگ روزهای شور و شکوفه
دلتنگ بعدالظهرهای دل انگیز باغچه مادر بزرگ
و دلهایی کوچک
که زمزمه عاشقانه آب و شکوفه انار را از حفظ بودند
دلتنگ کودکِ املاهای پر غلط
که فقط سادگی و صفا و خنده را خوب می نوشت
و از هرچه مشقِ ریا بیزار ...!!
اتاقش تخت نداشت
پر از عروسک و ماشین هم نبود
اما جیبش پر از پروانه و قلبش پر از ستاره و رویا بود
و شاید هنوز
این کودکِ بالغ
بعد از اینهمه سالهای بی رویا
آسمان بی ستاره ای را
پی ستاره اش می گشت .....
+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت   توسط مهرداد
|