تبليغاتX
گذرا مثل خیال

گذرا مثل خیال

گفتی که حافظ اینهمه رنگ و خیال چیست -- نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم

بیهوده می کوشم ....

بیهوده می کوشم رویای تو را بیابم

وقتی سوز ستاره ای نیست

تا زخمهایم را جلا دهد ...

بیهوده می کوشم رویای تو را بیابم

وقتی خوابهایم پر است از تشویش و شراره ...

بیهوده می کوشم رویای تو را بیابم

وقتی خشکی دستانم

دیگر سایبانی نیست بر لطافت گونه هایت ...

این را از حوصله خسته چشمانت می توان شنید

تو که همیشه مهمان من و غزل وستاره بودی

اینک در تاریکی کوچه های کدام شبِ نمور پنهان شده ای

که ستاره ها حسرت چشمانت را می کشند .....!؟

و من باز بی خواب تر از همیشه هذیانهای تبدار می سرایم ...

که تو بیایی ....

چه خیالی ......

می دانم که رویا بدون نگاه تو

تکرار هجای خسته واژه های مغموم اند ......

اینجا چیزهایی هست که من نمیدانم

مثلن نمیدانم

سر آغاز قصه و چشمانت چه نسبتی با هم دارند !؟

و انجام قصه چه آتشی در سر ....

اما بگمانم میدانم خواب دیدن رویایی سپید

دیگر نوید آمدن تو را نمی دهد ....

بیهوده می کوشم رویای تو را بیابم ....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت   توسط مهرداد  |