تبليغاتX
گذرا مثل خیال

گذرا مثل خیال

گفتی که حافظ اینهمه رنگ و خیال چیست -- نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم

بی رویا بی خاطره کنار رود ....

بر سنگفرشی که رود را بدرقه می کند

تا نمیدانمِ تشنگی

بر سنگفرشی که یخ بسته است

و با اشتها قدمهایم را می بلعد

چه بی رویا ، بی خاطره گام می زنم .....

چراغها و صورتهای رنگین

با هاله ای از بخار از کنارم می گذرند

و رد آن پرنده سفید

تا دستهای بیدریغ کودک آفتاب

که مهربانی بر آب می پاشد

از مقابل چشمانم محو می شود .....

و من هنوز بی رویا ، بی خاطره گام میزنم

رود چه پر شتاب می رود تا انجام

که نمیدانم گاوخونی است یا گاوِ ِخونی

یا خونی از دل آرام رود

اما هرچه هست انجام رود

دهان باز کویریست که خاطره همه رویاهای سبز را

به عطش بیابان خواهد فروخت ....

من چقدر پراکنده ام امشب

که بی مهابا تپش قلبم را قربانی آرامش چشمانم میکنم

تا رهگذری بیهوده به التهاب عشق نخندد ...

من سردم است

و بگمانم شعرهایم سرما خورده اند

نمیدانم زمستان از کجای شعرم رخنه کرده

که واژه ها در دهانم می ماسند

و رویا و خاطره چه ساده از ترواش مهتاب می گریزند

گفتم مهتاب

راستی ماه ....

چه بیراه ستاره ها را از خود می راند

مگر غیر از اینست که جرمشان

همراهی سماعِ ماه در خلوت شبهای بی رویاست

مگر غیر از اینست که ستاره ها

نشانه ای از عطسه عاشقانه ماهند ...

چه پراکنده ام امشب  ...

هنوز آب را همراهی میکنم

بعد برمیگردم میروم تا پل

پلِ خاطره های آواز و علاقه

و رهگذرانی که مبهوت از آواز ماه

دستی بر سر آب می کشند

تا خشکی دستانشان سایبانی باشد برای عشق

من چه ساکتم وقتی نور در آب

رقصی بی بدیل میکند برای گمراهی چشمانم

و فقط گاه گاهی چشمک ستاره ای

تسلای قلبی است که

 بی خاطره بی رویا گام میزند 

بر سنگفرشی از فراموشی ......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت   توسط مهرداد  |