همان حکایت همیشگی .....
بیا به هفت سالگی هامان برگردیم
که خسته ام از هجوم پرشتاب ثانیه ها
و بی قرارم .....
بیقرارِ قرارِ دل
حکایت،همان حکایت همیشگی است
دلتنگ روزهای شور و شکوفه
دلتنگ بعدالظهرهای دل انگیز باغچه مادر بزرگ
و دلهایی کوچک
که زمزمه عاشقانه آب و شکوفه انار را از حفظ بودند
دلتنگ کودکِ املاهای پر غلط
که فقط سادگی و صفا و خنده را خوب می نوشت
و از هرچه مشقِ ریا بیزار ...!!
اتاقش تخت نداشت
پر از عروسک و ماشین هم نبود
اما جیبش پر از پروانه و قلبش پر از ستاره و رویا بود
و شاید هنوز
این کودکِ بالغ
بعد از اینهمه سالهای بی رویا
آسمان بی ستاره ای را
پی ستاره اش می گشت .....
+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت   توسط مهرداد
|
